<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بانوی سپیده دمان</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/</link>
<description>All that we see or seem, is a dream within a dream</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 19 Jan 2009 09:19:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>عشق،نگاه و زیبایی</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;عشق نگاه زیبایی&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc121.4shared.com/img/81386777/638de126/pink_flower_painting.jpg&quot; align=textTop border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT size=4&gt;نمیدانم تا به حال نگاه یک گل را حس کرده اید یا نه؟&lt;BR&gt;۱۶ دی ماه حدود ۲۰ شاخه گل صورتی و زرد در یک لیوان بلند روی میز کوچکی درست وسط اتاق کار من قرار گرفت. دوشنبه بود و بعد از آن روز تا۲۱ دی تعطیل بودم .وقت رفتن  نگاهی به گلها انداختم .دلم می خواست با خود ببرمشان ،اما تا دیر وقت کلاس داشتم ،با خودم گفتم :&quot;کجا ببرمشون ؟ دست و پا گیر می شن .تا اون موقع که من برسم خونه بی آب میمیرن &quot;وبعد در را بستم و رفتم.&lt;BR&gt;شنبه صبح در را  که باز کردم یک دسته گل خشکیده توی همان لیوان روی میز بود .چند قدم به طرفشان برداشتم اما...برگشتم و پشت میز کارم رفتم . دلم نمی آمد سراغشان بروم.&lt;BR&gt;ساعت حوالی ۱۰ بود .گل ها را از یاد برده بودم،برای پیدا کردن راه حل چیزی از پنجره به بیرون خیره شدم .یکباره حس کردم در اتاق تنها نیستم.برگشتم .نگاهم روی گلها خشک شد .میان گلهای خشکیده یک شاخه گل صورتی بیجان بود .رفتم کنارش. یک شاخه با یک گل نیمه باز و ۶ غنچه کوچک لب بسته.گل صورتی به من زل زده بود ،دلگیر.&lt;BR&gt;امروز آخر دی ماه است .میز من کنار پنجره ای ست بی پرده .یک لیوان بلند لیمویی رنگ روی میز من نزدیک پنجره است . از آن روز به بعد هر صبح وقتی وارد این اتاق شده ام کسی بود که به من سلام کند و من هم به او بگویم &quot;سلام گلم&quot; و بعد دانه دانه حال غنچه هایش را بپرسم که چهار تایشان لبهای صورتیشان را کمی باز کرده اند و دو تای دیگر هنوز کوچکند اما با نگاه سلام کردن را خوب بلدند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;گل من نگاه کردن را خوب بلد است،و ماندن را .دارد به من نگاه کردن را یاد میدهد . هر بار که به پاسخ نگاهش به سویش بر می گردم چشمم به منظره ای باز می شود که همیشه بود اما نمی دیدمش.&lt;BR&gt;با نگاه او حتی خودم را می بینم . گلی که در حال تماشای گلیست.گلی که در جاذبه ی گلی ست و در جاذبه بودن یعنی گل بودن .یعنی عاشق بودن.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;برایتان آرزو دارم که نگاه کنید،زیبایی ببینید و در جاذبه عشق باشید .&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 19 Jan 2009 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط نگاه مي كنم ...فقط نگاه مي كنم</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 410px; HEIGHT: 231px&quot; height=294 alt=&quot;I JUST LOOK&quot; hspace=0 src=&quot;http://dc109.4shared.com/img/76939829/60b1515a/i_justlook.jpg?sizeM=3&quot; width=428 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 06:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آسمان عشق</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;IMG alt=مستی hspace=0 src=&quot;http://dc93.4shared.com/img/72917702/a059ad2d/masti.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;چنان مستم چنان مستم من امشب&lt;BR&gt;که از چنبر برون جستم من امشب&lt;BR&gt;چنان چیزی که در خاطر نیابد&lt;BR&gt;چنانستم چنانستم من امشب&lt;BR&gt;به جان با آسمان عشق رفتم&lt;BR&gt;به صورت گر در این پستم من امشب&lt;BR&gt;گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل&lt;BR&gt;برون رو کز تو وارستم من امشب&lt;BR&gt;بشوی ای عقل دست خویش از من&lt;BR&gt;که در مجنون بپیوستم من امشب&lt;BR&gt;به دستم داد آن یوسف ترنجی&lt;BR&gt;که هر دو دست خود خستم من امشب&lt;BR&gt;چنانم کرد آن ابریق پر می&lt;BR&gt;که چندین خنب بشکستم من امشب&lt;BR&gt;نمی‌دانم کجایم لیک فرخ&lt;BR&gt;مقامی کاندر و هستم من امشب&lt;BR&gt;بیامد بر درم اقبال نازان&lt;BR&gt;ز مستی در بر او بستم من امشب&lt;BR&gt;چو واگشت او پی او می‌دویدم&lt;BR&gt;دمی از پای ننشستم من امشب&lt;BR&gt;چو نحن اقربم معلوم آمد&lt;BR&gt;دگر خود را بنپرستم من امشب&lt;BR&gt;مبند آن زلف شمس الدین تبریز&lt;BR&gt;که چون ماهی در این شستم من امشب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 24 Nov 2008 11:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زخم</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl&quot; align=right&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;گاه یک رهرو برای مداوای زخمهایش، ناچار به تنها ماندن می شود. و گرنه مردم با چاقوهایشان زخمهایش را تازه می کنند و به او فرصت بهبودی نمی دهند، فرصت نمی دهند که اثر زخمهایشان از بین برود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;از کتاب تفسیر شاهانه ساراها (تعلیمات تانترا – 4) از نشر &lt;STRONG&gt;حم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 06:57:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من زنده ام </title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;تو فك مي كني كارت درسته. بيشتر وختا شايد سرگردون باشي يا اصن سر در نياري قصه چيه ولي با خودت مي گي: خب خيلي واضحه ،يعني شايدم حالا خيلي واضح نباشه ولي به وختش من مي فهمم .&lt;BR&gt;بعضي وختا هم يه چيزي خيلي ساده س ، خيلي روشنه .اونوخ با خودت مي گي نه ،اصن از كجا معلوم كه همين باشه؟شايدم اين نيست . چرا بايد اينقد ساده باشه؟ &lt;BR&gt;***&lt;BR&gt;يه روزي پشت يه ميز روبروي يكي ميشيني . باد تندي درختاي بالاي سرتونو مي رقصونه .اونوخ تو كه مدتيه تو يه آرامش عميق و دوست داشتني شناوري . تو كه فكر مي كني ميدوني كه خيلي نمي دوني . تو كه فك مي كني اينقد نرم شدي كه چيزي واسه دفاع نداري چيزي واسه اثبات . يهو خودتو وسط بحث داغ اون يكي با خودش مي بيني با درونش . با باوراش با چيزايي كه اذيتش ميكنه.با راه هايي كه واسه خودش انتخاب كرده ...انگار كه كنار يه درياي طوفاني نشسته باشي .يه درياي طوفاني دم غروب .&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;گوش ميدي . گاهي سوالايي مي پرسي كه شايد خودت يا اونو متوجه يه لايه پنهون تري كني . اصن يهو به خودت مياي و ميبيني تو بحثو شروع كردي . شايد با همون لبخند پر از آرامش . شايد با همون كلمه هايي كه هيچ كدوم ادعايي نداشتند و قصدي براي باز كردن يك گره . شايد با همون نرمي بيدفاع ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;خب ،تويي كه فك مي كردي خوب مي دوني كه چيز زيادي نميدوني ، حالا با تماشاي اين دريا حس ميكني همه زندگيت هرچي ضرر كردي واسه اين بوده كه يقين داشتي فقط تويي كه مي دوني . مي بيني كه اين دريا با همه ي غوغايي كه به پا كرده پيش موجاي سهمگيني كه دارن ميكوبن به ديواراي دلت يه چشمه ي كوچيكه آرومه . مي بيني اونقدر چيزها واسه مدعي شدنو سينه چاك كردن داري كه ادعا هاي ظريف و خط قرمز كشيدناي بي آزار اين درياي صادق پيشش گمه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آخ كه كاش اينقد كه حالا خودتو مي ديدي ، يه خورده پيش از اين هم ديده بودي . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;نه ، لبخندت رو ندزد . يـا اين لبخند همون لبخند والاي پر آرامش ديده       مي شه و تو رو به غروب پر تلاطم يه درياي طوفاني ديگه مهمون ميكنه. يا حيروني تو رو فرياد مي زنه و يكيو به تماشاي تو .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 May 2008 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیوونگی</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام &lt;BR&gt;امروز اینجا هوا ابریه . از خونه که اومدم بیرون اونقدر باد می اومد که مجبور شدم با چشم بسته تا ایستگاه اتوبوس برم .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;بعدشم که از اتوبوس پیاده شدم از اونجا تا بلوار به نسبته روزای دیگه ترافیک آدمها کمتر بود و می تونستی یه خط صافو بگیری و راحت قدم برداری بدون اینکه هی مجبور بشی مثل آتاری بازی جا خالی بدی و خودتو اینور اونور پرت کنی .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا هم که اینجام .&lt;BR&gt;دلم از هر چی صفحه اینترنتی بهم می خوره .از هر چی تکنولوژی .از شاکی بودن .ازاینکه همش میگیم اینروزا دیگه مثل اون روزا نیست .بوی عید نمیآد. مردم بیچاره رو نگا.اینو نگا اونو نگا&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;پاهامو میندازم رو همو میزنم زیر آواز :باید پارو نزد وا داد ،باید دل رو به دریا داد ، خودش می بردت هر جا دلش خواس،به هر جا برد بدون ساحل همون جاس.&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;اینایی که اینجان فک میکنن دیوونم .آره دیوونم  &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;می دونی چیه به نظر منم تنها چیزی که زندگی رو با ارزش می کنه دیوونگیه &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;و گر نه همه کارا رو هم که بکنی . همه مدارکم که داشته باشی .همه دوره ها رو هم بگذرونی . همه اتودا رو هم که بزنی. کلی سوادو پولو خلاصه هر چی که فکر کنی میشه یه آدم دور خودش جمع کنه،آخرش وقتی با خودت خلوت می کنی فقط &quot;که چی؟&quot;ت بزرگتر می شه. &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;پس اصل چیه؟ نمی دونم .شاید اون اتفاقه که تو دل یه روستایی ساده هم که تا حالا از نزدیک کامپیوتر ندیده یا خیلی چیزای دیگه، ممکنه بیافته و اونوقت نگاش که می کنی قلبت آروم می شه. بعد روحت آروم شروع میکنه به رقصیدن به سر کشیدن تا شاید بتونه اون رازو ببینه ،بو بکشه ، بشنوه.اما مگه تو میذاری ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;حالا اگه از من بپرسی میگم: دلم بیشتر از همیشه دیوونگی میخواد.واسه این دیوونگی هم فخری قرار نیست به کسی بفروشم .مثه &lt;A href=&quot;http://improveverywhere.com/2007/01/13/no-pants-2k7/&quot; target=_blank&gt;اینا&lt;/A&gt; که انجمن تشکیل میدنو واسه رها کردن خودشون و دیگروون بدون شلوار میرن تو مترو.بعضیام میگن این یعنی اندیشه ورزی معاصره عاری از ایدئولوژی .این یعنی نچرالیسم .یعنی مبارزه با تابویسم .من اینا رو نمی دونم... &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;ولی همین دیروز که از این پنجره داشتم اون خانومه رو میدیدم که با یه تاپ و شلوار و روسری که به مچ دستش گره زده بود تو بلوار آروم و سرخوش قدم میزد و ملت پشت سرش راه افتاده بودن .دلم لرزید.از این بالا که نگاه می کردی خیلی زیبا نبود اما آرامشی که تو هر حرکتش ،تو راه رفتنش موج میزد دلمو قلقلک میداد اینقد که دلم میخواست برم و دست تو دستش قدم بزنم ... وقتی اومدن بردنش هم حتی یه کوچولو آرامشش بهم نریخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;شوپنهاور میگه : زندگی آونگیست میان رنج و کسالت . من میگم :اگه رنجی هست ، اگه غمی بذار بارون شه . بذار بباره . بچیکه رو صورتت.ماچت کنه .بچیکه از ناودونای کسالتت.آره.اونوخ شب که شد، خوب تنها که شدی با لالایش برقص .عاشق بارونم من ...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;من که اینجا گیر اوفتادم .نمیذارن برم. یکی میگه :&quot;بابا!!! مهره ی کلیدی&quot;. من میخندم و به هرکی بیرونه میگم :اگه بیرونی . اگه فرار کردی . اگه با کسی هستی که اگه حرف هم نزدی حرفت رو بخونه .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;تو بردی.&lt;BR&gt;تنها چیزی که زندگیو پررنگ میکنه همین گریز هاست .تنها چیزی که کاری میکنه که بیارزی همین شیدایی هاست . آره به جای منم نفس بکش .عمیق . به جای منم عاشقی کن . به جای یه دیوونه تو زنجیر .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: tahoma, new york, times, serif&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;ببین چه هواییه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Mar 2008 10:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>A new day has come</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;همه ی قوتم را جمع کرده ام برای تغییر . نمیتونم دقیق بگم چطور به این رسیدم که همه ی قطعه های زندگیم نیاز به تعویض دارند ، ولی رسیدم . فکر می کنم که چند سالی که کم هم نیست حقیقتاً تغییر خاصی در هیچ بعدی از زندگی من رخ نداده یا نخواستم که رخ بده. ولی حالا درست وقتشه . اگه بگید چرا تا قبل از این نه ؟ یا چرا حالا ؟ قطعا نمی تونم چیزی بگم که بتونم اون خیزی رو که همه ی وجودم برداشته توضیح بدم . شاید فقط و فقط در چشمهام بشه اونو دید . فکر نکنید این بار در مقابلش مقاومت نکردم ، پسش نزدم ، خفش نکردم . چرا این بار بیشتر از همیشه خواستم که نبینمش ولی هر روز قوی ترو قوی تر شد .طوری که حالا چشمهام کاملاً تغییر کرده . هر روز که تو آیینه نگاه می کنم می بینمش که واضح تر میشه ، و به من لبخند می زنه و می گه &quot;وقتشه&quot; .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;این خونه دیگه نیازی به تکوندن نداره ،من دارم خونه م رو عوض میکنم .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 Feb 2008 06:39:28 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاراداکس</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 13.5pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;فرض کنید در شهری بانویی وجود دارد که فقط و فقط کسانی را به یاد   می آورد که خودشان را به یاد نمی آورند ، به علاوه فقط و فقط همه کسانی که خودشان را به یاد نمی آورند بانو را به یاد می آورند . حال به عقیده ی شما بانو خودش را به یاد می آورد ؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Jan 2008 06:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غایت </title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;دوستم داشته باش&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;با همه کدری این لایه های عمیق &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;که حقیقتم را پوشانده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;دوستم داشته باش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرا که هیچکس&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اینگونه دوست نمی دارد ،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چرا که هیچکس &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;چون من دوستت نمی دارد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Jan 2008 10:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از مرز انزوا</title>
<link>http://alonelady.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم&lt;BR&gt;از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و &lt;BR&gt;اشعاري که بدان‌ها نينديشيده‌ام&lt;BR&gt;عقده‌ي ِ اشک ِ من درد ِ پري، درد ِ سرشاري‌ست. و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها &lt;BR&gt;سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;يا به رازداري‌ي ِ دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت،&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt; يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابه‌کاران &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=right&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;بااين‌همه به زندان ِ من بيا که تنها دريچه‌اش به حياط ِ ديوانه‌خانه &lt;BR&gt;مي‌گشايد&lt;BR&gt;اما چه‌گونه، به‌راستي چه‌گونه &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;در قعر ِ شبي اين‌چنين بي‌ستاره &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;
&lt;DIV class=rightindent2&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;زندان ِ مرا ــ بي‌سرود و صدا مانده ــ &lt;BR&gt;بازتواني‌شناخت؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Dec 2007 06:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=alonelady&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>alonelady</dc:creator>
<guid>http://alonelady.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
