همه ی قوتم را جمع کرده ام برای تغییر . نمیتونم دقیق بگم چطور به این رسیدم که همه ی قطعه های زندگیم نیاز به تعویض دارند ، ولی رسیدم . فکر می کنم که چند سالی که کم هم نیست حقیقتاً تغییر خاصی در هیچ بعدی از زندگی من رخ نداده یا نخواستم که رخ بده. ولی حالا درست وقتشه . اگه بگید چرا تا قبل از این نه ؟ یا چرا حالا ؟ قطعا نمی تونم چیزی بگم که بتونم اون خیزی رو که همه ی وجودم برداشته توضیح بدم . شاید فقط و فقط در چشمهام بشه اونو دید . فکر نکنید این بار در مقابلش مقاومت نکردم ، پسش نزدم ، خفش نکردم . چرا این بار بیشتر از همیشه خواستم که نبینمش ولی هر روز قوی ترو قوی تر شد .طوری که حالا چشمهام کاملاً تغییر کرده . هر روز که تو آیینه نگاه می کنم می بینمش که واضح تر میشه ، و به من لبخند می زنه و می گه "وقتشه" .
این خونه دیگه نیازی به تکوندن نداره ،من دارم خونه م رو عوض میکنم .
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت
10:10 AM توسط بانوی سپیده دمان
|