|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
از نگفتهها، از نسرودهها پُرَم
از انديشههاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدانها نينديشيدهام
عقدهي ِ اشک ِ من درد ِ پري، درد ِ سرشاريست. و باقيي ِ ناگفتهها
سکوت نيست، نالهئيست
اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،
يا به رازداريي ِ دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت،
يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان
احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابهکاران
بااينهمه به زندان ِ من بيا که تنها دريچهاش به حياط ِ ديوانهخانه
ميگشايد
اما چهگونه، بهراستي چهگونه
|
در قعر ِ شبي اينچنين بيستاره |
زندان ِ مرا ــ بيسرود و صدا مانده ــ
بازتوانيشناخت؟