تبليغاتX
بانوی سپیده دمان - در تونل شکسته ی شب
All that we see or seem, is a dream within a dream
باز این مسیر . مسیری که حالا هر روزه شده .

زمانی رسیدن به میانه اش برایم کشف یک دنیا بود . چیزی بود که سخت بود .راستش را که بخواهی امروز اینجور می ناممش .آن روزها سخت برایم معنی این روزها را نمیداد .

سخت شجاعم می کرد . به من میگفت سرت را بالا بگیر .

حالا این مسیره هر روزه پناهی شده که به محض شروعش امنیت میآید . میماند و هیچ چیز نمی تواند بر همش زند.صدای فراوان بوقها گم است چه رسد به زنگی که مرا بخواهد . چیزی نمیشنوم ، انگار در تونلی هستم با صدای ریزش قطرهای آب که آرام است اما آنقدر تکرار میشود که به خیالم باران گرفته .

اینجا تونل است ، میدان هم دارد . میدانی که همه چیز را پاک میکند. زورش اما به آن دو روز نمیرسد و به آن نگاه .

اینجا دخترکی ست که هر بار عاشقش میشوم .سرش را به شیشه تکیه داده و صورتش را با طره ی مو و شال فیروزه ای اش از من پوشانده . خوب که نگاه میکنم انعکاس نگاهش را در شیشه میبینم .

آه این نگاه ، آخرین چیزی که میدان زورش به آن نمیرسد .

اینجا شب است . خیلی وقت است که شب است . دروغ نگفته باشم خورشید دو بار از پس این شب برآمده .

روز اول است . خورشید در آسمان پشت ابری بزرگ : دخترک با نگاهی به آسمان راه می افتد .صدایش میکنم .با من دوست میشود . تمام آن روز من آن دخترم که با لبخندش همه چیز را آب میکند .همه چیز حتی تو را . آب که شدی خودش را در تو می اندازد و رنگ فیروزه ای شالش همه آب را   میگیرد .

آب میجوشد ، میچرخد و میپیچد . بالا میرود و دختر را با خود میبرد .حالا دختر به ابر میماند . از پایین که نگاهش کنی انگار ایستاده اما ذره ذره میشود منبسط میشود . شب میشود و گمش میکنم . نگاهم به ماه است و همیشه حسودیم میشود .

روز دوم است .روزی از جنس روزهای زمستانی . برف میبارد . دختر همان دختر است صدایش میکنم، لبخندش اما آتش میزند . سرخ میکند . آتش که زبانه گرفت خود را در آن می افکند . چشمها اشک میریزند . دختر میسوزد و دود میشود . به آسمان نگاه میکنم،دو ابر سیاه پیداست . نگاهم میکنند . برف تند تر میشود . همه چیز را که پوشاند آسمان زیبا میشود .دیگر ابری نمانده ،تنها نشان او همان آسمان است که چون شالی بر سر شهر افتاده . شب میشود ،گمش میکنم . به ماه حسودیم میشود .

دیگر رسیده ام . زنگها با من کار دارند . صدا ها ،پیغام ها ،...

دختره بزرگ میخواهند ، خواهر میخواهند ، همسر میخواهند ، مهندس میخواهند ، همکار میخواهند ، سنگ صبور میخواهند ...

کسی دخترک را نمیبیند ، هیچ کس او را نمیخواهد . من شجاعت    میخواهم ...

اینجا شب است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:21 PM  توسط بانوی سپیده دمان  |