|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟
نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .
بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .
یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .
از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .
حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟
حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .
همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .
با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.
باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .