تبليغاتX
بانوی سپیده دمان -
All that we see or seem, is a dream within a dream
من چایی نمی خوام . آب نمی خوام ... هیچی نمی خوام .

خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟

نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .  

بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .

یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .

از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .

حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟

حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .

همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .

با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.

باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:28 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |