|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
- بیا ، بیا اینجا کنارم بخواب . اونقد اونجا نشینو بهم زل بزن ...میبینی که دیگه نمی ترسم . دیگه وقتی نگات می کنم قلبم سنگین نمیشه ... کی فهمیدم ؟ همین حالا ... درست همین حالا .
- ...
- خوبه ، حالا کنارمی ، نزدیکه نزدیک ، نفسهام میپیچه تو صورتت . اما تو انگار نفس نمی کشی . نمی دونستم ...از دور نمی تونستم بفهمم .
- ...
- چشمهات رو چرا بستی ؟ وای مگه میشه ؟ میشه تنهایی چشمهاشو ببنده ؟ درست گفتم ؟ اسمت همین بود ؟
- ...
- ببین دوباره وحشت برم میداره . چشماتو باز کن . همین حالا بود که تازه به هراس نگات عادت کرده بودم .
- ...
- خوابم برده انگار. اما چشام بازه. بازه باز و چشمهای بسته تو رو میپاد . دستم رو می گیری و انگشت کوچیکم رو به لبهات نزدیک می کنی . باز هم نفس نمیکشی . وساعت ها طول می کشه کش میاد و تو سر فرصت دونه دونه انگشتهای منو میک میزنی . و صدات رو می شنوم ، صدای تنهایی رو که بی اونکه نفس بکشه به انگشتام میگه : چقدر خوشمزه اید!