|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
گاه یک رهرو برای مداوای زخمهایش، ناچار به تنها ماندن می شود. و گرنه مردم با چاقوهایشان زخمهایش را تازه می کنند و به او فرصت بهبودی نمی دهند، فرصت نمی دهند که اثر زخمهایشان از بین برود.
از کتاب تفسیر شاهانه ساراها (تعلیمات تانترا – 4) از نشر حم
گوش ميدي . گاهي سوالايي مي پرسي كه شايد خودت يا اونو متوجه يه لايه پنهون تري كني . اصن يهو به خودت مياي و ميبيني تو بحثو شروع كردي . شايد با همون لبخند پر از آرامش . شايد با همون كلمه هايي كه هيچ كدوم ادعايي نداشتند و قصدي براي باز كردن يك گره . شايد با همون نرمي بيدفاع ...
خب ،تويي كه فك مي كردي خوب مي دوني كه چيز زيادي نميدوني ، حالا با تماشاي اين دريا حس ميكني همه زندگيت هرچي ضرر كردي واسه اين بوده كه يقين داشتي فقط تويي كه مي دوني . مي بيني كه اين دريا با همه ي غوغايي كه به پا كرده پيش موجاي سهمگيني كه دارن ميكوبن به ديواراي دلت يه چشمه ي كوچيكه آرومه . مي بيني اونقدر چيزها واسه مدعي شدنو سينه چاك كردن داري كه ادعا هاي ظريف و خط قرمز كشيدناي بي آزار اين درياي صادق پيشش گمه .
آخ كه كاش اينقد كه حالا خودتو مي ديدي ، يه خورده پيش از اين هم ديده بودي .
نه ، لبخندت رو ندزد . يـا اين لبخند همون لبخند والاي پر آرامش ديده مي شه و تو رو به غروب پر تلاطم يه درياي طوفاني ديگه مهمون ميكنه. يا حيروني تو رو فرياد مي زنه و يكيو به تماشاي تو .
این خونه دیگه نیازی به تکوندن نداره ،من دارم خونه م رو عوض میکنم .
فرض کنید در شهری بانویی وجود دارد که فقط و فقط کسانی را به یاد می آورد که خودشان را به یاد نمی آورند ، به علاوه فقط و فقط همه کسانی که خودشان را به یاد نمی آورند بانو را به یاد می آورند . حال به عقیده ی شما بانو خودش را به یاد می آورد ؟
زمانی رسیدن به میانه اش برایم کشف یک دنیا بود . چیزی بود که سخت بود .راستش را که بخواهی امروز اینجور می ناممش .آن روزها سخت برایم معنی این روزها را نمیداد .
سخت شجاعم می کرد . به من میگفت سرت را بالا بگیر .
حالا این مسیره هر روزه پناهی شده که به محض شروعش امنیت میآید . میماند و هیچ چیز نمی تواند بر همش زند.صدای فراوان بوقها گم است چه رسد به زنگی که مرا بخواهد . چیزی نمیشنوم ، انگار در تونلی هستم با صدای ریزش قطرهای آب که آرام است اما آنقدر تکرار میشود که به خیالم باران گرفته .
اینجا تونل است ، میدان هم دارد . میدانی که همه چیز را پاک میکند. زورش اما به آن دو روز نمیرسد و به آن نگاه .
اینجا دخترکی ست که هر بار عاشقش میشوم .سرش را به شیشه تکیه داده و صورتش را با طره ی مو و شال فیروزه ای اش از من پوشانده . خوب که نگاه میکنم انعکاس نگاهش را در شیشه میبینم .
آه این نگاه ، آخرین چیزی که میدان زورش به آن نمیرسد .
اینجا شب است . خیلی وقت است که شب است . دروغ نگفته باشم خورشید دو بار از پس این شب برآمده .
روز اول است . خورشید در آسمان پشت ابری بزرگ : دخترک با نگاهی به آسمان راه می افتد .صدایش میکنم .با من دوست میشود . تمام آن روز من آن دخترم که با لبخندش همه چیز را آب میکند .همه چیز حتی تو را . آب که شدی خودش را در تو می اندازد و رنگ فیروزه ای شالش همه آب را میگیرد .
آب میجوشد ، میچرخد و میپیچد . بالا میرود و دختر را با خود میبرد .حالا دختر به ابر میماند . از پایین که نگاهش کنی انگار ایستاده اما ذره ذره میشود منبسط میشود . شب میشود و گمش میکنم . نگاهم به ماه است و همیشه حسودیم میشود .
روز دوم است .روزی از جنس روزهای زمستانی . برف میبارد . دختر همان دختر است صدایش میکنم، لبخندش اما آتش میزند . سرخ میکند . آتش که زبانه گرفت خود را در آن می افکند . چشمها اشک میریزند . دختر میسوزد و دود میشود . به آسمان نگاه میکنم،دو ابر سیاه پیداست . نگاهم میکنند . برف تند تر میشود . همه چیز را که پوشاند آسمان زیبا میشود .دیگر ابری نمانده ،تنها نشان او همان آسمان است که چون شالی بر سر شهر افتاده . شب میشود ،گمش میکنم . به ماه حسودیم میشود .
دیگر رسیده ام . زنگها با من کار دارند . صدا ها ،پیغام ها ،...
دختره بزرگ میخواهند ، خواهر میخواهند ، همسر میخواهند ، مهندس میخواهند ، همکار میخواهند ، سنگ صبور میخواهند ...
کسی دخترک را نمیبیند ، هیچ کس او را نمیخواهد . من شجاعت میخواهم ...
اینجا شب است .
خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟
نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .
بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .
یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .
از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .
حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟
حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .
همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .
با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.
باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .
به بام قلب من آی و چراغ مه برکن
- بیا ، بیا اینجا کنارم بخواب . اونقد اونجا نشینو بهم زل بزن ...میبینی که دیگه نمی ترسم . دیگه وقتی نگات می کنم قلبم سنگین نمیشه ... کی فهمیدم ؟ همین حالا ... درست همین حالا .
- ...
- خوبه ، حالا کنارمی ، نزدیکه نزدیک ، نفسهام میپیچه تو صورتت . اما تو انگار نفس نمی کشی . نمی دونستم ...از دور نمی تونستم بفهمم .
- ...
- چشمهات رو چرا بستی ؟ وای مگه میشه ؟ میشه تنهایی چشمهاشو ببنده ؟ درست گفتم ؟ اسمت همین بود ؟
- ...
- ببین دوباره وحشت برم میداره . چشماتو باز کن . همین حالا بود که تازه به هراس نگات عادت کرده بودم .
- ...
- خوابم برده انگار. اما چشام بازه. بازه باز و چشمهای بسته تو رو میپاد . دستم رو می گیری و انگشت کوچیکم رو به لبهات نزدیک می کنی . باز هم نفس نمیکشی . وساعت ها طول می کشه کش میاد و تو سر فرصت دونه دونه انگشتهای منو میک میزنی . و صدات رو می شنوم ، صدای تنهایی رو که بی اونکه نفس بکشه به انگشتام میگه : چقدر خوشمزه اید!
نکنه واقعا من از اون دست آدمایی ام که از ترس مرگ خودکشی می کنن؟
گریه م می گیره . شاید ،...
چقدر حالم بد بود . شایدم هنوزم هست فقط تغییر فاز دادم . اما حالا خب حداقل نا دارم مثل قبل کلی از مسیرو پیاده برم و بیام . از هفته پیش ، از دم در تا سر کوچه- که همیشه وقتی کسی تو کوچه نبود می دویدم-واسم شده بود مصیبت .امروز ندویدم ولی از سرم گذشت . تازه چشم بسته اومدم و به صدای گنجیشکا گوش دادم .
دیشب خواب دیدم دارم ستارم رو می دم بهت !! اما انگشتام به دسته ساز چسبیده بود .ر می بمل و فا.معنیش اینه که من خیلی خسیسم ؟ نه ، آخه بعدشو که نمی دونی ، پس نگو .
دلم حالو هوای اسیر بودن رو داره . نمی دونم اول این شعره اومد یا این حس ولی همش تکرار می شه تو سرم :
ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد
در دام مانده باشد صیاد رفته باشد
الان می گی جمع کنم خودمو آره ؟ نه این جوری می گی : همش ماله این کتابس دختر بذارش زمین دیگه.خر جونم بس کن.جدی جدی خر میشی آ .
هفته پیش داشتم فکر می کردم.برم یه چند تا کتاب بخرم واسه خودم.نشد. می گم که نا نداشتم . اون دو تا کتاب تازه بابا خوب بود . ولی اونی که من می خواستم نبود . پس سعی کردم از جادو استفاده کنم ...یعنی جادو خودش فکر کرد وقتشه ...بنابراین تو بدونه اینکه روحتم خبر داشته باشه ، شنبه "نووه چنتو" رو بهم دادی ...
وه چه ره است از دل تو تا دلم؟
خوب منم در عوض هدیه ت کلی اسیرت کردم ، اونم کجا وسط بازار تجریش . هی هنوز به خودم میگیم:جای بهتری واسه از حال رفتن نبود ؟
خب جادو، یه وقتایی جادوگرم می ترسونه اونقدر که بازار دور سرش بچرخه و ...
ذوقه داشتن کفش سفیده هم حالمو بهتر نکرد ، که یکشنبه بتونم برم سره کار .
نووه چنتو رو داشته باشی و بری سره کار ؟ اصلا نمی شد .سه دفعه پشت هم خوندمش .
عصر یکشنبه بعد از تموم کردن کتاب ، کفش سفیده رو پوشیدم و اون نواره ترانه های شیلی رو گذاشتم و باهاش رقصیدم . آره نگفته بودم . خب فکر میکنی روم میشد بعد از اون همه که اذیت شدی و غصه خوردی و ... بهت بگم که من سرو مرو گندم و تازه دارم از شوق می رقصم.
بعد از اونم که تا همین حالا این کتاب پاییزی دستمه ...فکر کنم فعلا ولش کنم. به قوله تو باید جمع کنم خودمو . مثلا جمعه تولدته .کلی برنامه دارم .اینجوری که نمیشه .
هفته عجیبیه. هفته ای که با نووه چنتو شروع شه ... بعدش ساز زدن من واسه بابایی بعد مدتها که بهش قول داده بودم ، رقصیدن ، اون سی دی جدیده که تو ماشین گذاشتیش و من شاخ در آوردم ،خواب دیشب ... ، و کنسرت روز جمعه -که هدیه تولدته –
بازم دلم گریه می خواد .اینجوری نمیشه . باید حساسیتمو کم کنم .ولی چه جوری؟ هر چی میشه زودی اشکام رودخونه میشن . تو هم که کلافه می شی . می ترسم روز تولدت اونجا نتونم جلوی گریه مو بگیرم . اخم نکنی ها . خب؟ اصلا به روی خودت نیار . این جوری گریه م بیشتر می شه .
نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم .
شاید چون میدونم این روزا اینقدر کار سر جفتمون ریخته که شاید نشه حرف زد . تازه اگه نشد اینجوری یادم نمیره .
خب ، حالا که داری بزرگتر می شی ، کوچیکیتو یادت نره .
تولدت مبارک .
دانه ها محدود است
در دل هر دانه
سیب ها نا محدود...
چیستانیست عجیب!!!!
دانه باشید نه سیب
***
ماجرا از اون جایی شروع شد که یکی از دوستام این شعر که نمی دونم از کیه رو واسم آف لاین گذاشت . من به نظرم جالب اومد.
خوب چیزایی که جالبن رو واسه بقیه هم می فرستم .
تا امروز که دیدم تو واسم نوشتی که "اگر همه دونه باشن،سیب از کجا بیاریم ؟؟"
راستش سوالو نفهمیدم ، یعنی به نظرم رسید مگه دونه سیب رو نمیسازه ؟ ...بعد رفتم و یه باردیگه این شعر رو خوندم .
واسه تو چیزایی که از سرم گذشت رو نوشتم ولی دلم خواست اینجا هم بنویسمش.
خوب بار اول که خوندمش خیلی بهش فکر نکردم . با یه بار خوندن جالب به نظر می آد .اون موقع انگار فهمیدم که این شعر می خواد بگه ،تصوری که از خودت داری ،تصور امکانی وسیع باشه .مثل امکانی که یک دونه واسه درخت شدن و به بار آوردن هزاران سیب داره .
حالا که دوباره خوندمش بنظرم خیلی تفاوتی بین سیب ودونه نیست ولی خوب به نوعی سیب بودن رو خوشتر دارم .
هر سیب گر چه دونه های محدودی داره ولی :سیبه ، خوشمزه ست ، هست در نهایت اون امکانی که دونه در سر داشت .
دونه ماله سیبه ،سیب چیزی در دلش داره که نامحدوده ،وسیعه ،پس سیب نامحدوده ،میتونه خودشو تکثیر کنه .
وای که چه بامزه ست ...حالمو خوب میکنه .
...
پی نوشت : فکر کنم پست اینطوری تا حالا نداشتم . واسه خودم اینم بامزه ست.
در ضمن دقت کردید وقتی یه شعر میگه چیکار کنید:"دانه باشید نه سیب " دیگه شعر نیست ؟
بیدار که شدم اولین چیزی که از سرم گذشت این بند از یه شعر بود : ای بیخبر از حال ما ...
رفتم به ۱۶سالگی ، به شما فکر کردم .
شما هم یادتون میاد ؟
الان حتماً مثه اون موقع ها قیافه ی کلافه ها رو به خودتو ن گرفتید . اما من که از دلتون بیخبر نیستم .
وقتی می اومدید نمیذاشتم نفس تازه کنید دفتر و قلم به دست میشسم کنارتون، که.... واسم شعر بخونید! میگفتی دست از سرم بردار دختر ، ولی تو دلتون مثه بهشت میشد مثه یه دشت پر لاله . وسرخی لاله ها به صورتتون می اومد . و شعر که چه زیبا می خوندی .
شعر ها رو تو دفتر می نوشتم و حس قشنگه کشف یه لاله ی سرخ که پنهونش کرده بودید -در زیر لایه های عمیقی از شکایت از زندگی ،فراموشی و بی اعتنایی- رو تو قلبم .
و می گفتی و می گفتی تا اون بند ...
ما چه گوییم تو را ، قصه دراز است ای جان
آره ، قصه پر سوز و گداز تو بلند بود و من واسه همش تو دلم جا داشتم .وقتی میرفتی . هی با خودم می گفتم مبادا یادت بره ...مبادا غرق زندگی شی . و این مدتها ذکرم شده بود .
حالا 8 سال گذشته . غرق زندگی شدم . اینجا تو این دره نشستم . دور و برم شلوغه . پر از صدا ، پر از هلهله .و من نگاهشون می کنم با لبخند .
همه، همه ی سعی شونو می کنن که بهم بفهمونن چی درسته . چه جوری بهتره . کی باید چیکار کرد . و من نگاهشون می کنم ، با لبخند .
همه شون می خوان واسه همچی تضمین بگیرن . تضمین بدن . همه می خوان خوب حواسشونو جمع کنن که مبادا بیشتر از اون چیزی که می گیرن بدن .
عجیبه . فکر می کردم هر چی شلوغتر می شه ، صدا ها بیشتر می شه. من هم غرق تر میشم . گم تر می شم . اما تو اوج این هیاهو با ریتم تند ضرب ، من رها شدم . لبخند می زنم و حواسم به لاله ی سرخه که تو قلبمه .
چه تازه شده . چه قد کشیده . بزرگ ترشده وسرختر .
به خودم می گم . مبادا یادت بره . مبا دا یادت بره . و نگاهم میره . از دیوارها می گذره . میره به دور ...دور ... میره پی یه دشت پر لاله .
...
دیشب خواب لاله دیده بودم شاید . یا دلم هوای پر کشیدن داشته که این شعر اومده سراغم . چیزی یادم نیست . اما قبل از خواب یهو از خاطرم اون روزی گذشت که دنبال یکی می گشتم که واسم 30 تا سوال ریاضی در بیاره تا من جواب بدم . خانم سمیعی معلم کلاس دومم خیلی سخت گیر بود . یادمه یه معمای ریاضی سر کلاس گفت و کلی همه رو تحقیر کرد که بلد نیستید . من که اونو از شما شنیده بودم واسه نجات پیدا کردن از اون تحقیرا جوابو گفتم . و اون عصبانی شد . گفت فردا 30 تا سوال با جوابشون تحویلم میدی و گرنه...
و اون روز و شب ، وای که چه بر من گذشت . چطور می شد بی اینکه کسی از دورو برم بدونه که من جریمه شدم سی تا سوال پیدا کنم و جواب بدم ؟
چقدر پیدا کردن یه نفر که بفهمه چرا جریمه شدی سخت بود . چقدر پیدا کردن یکی که بی اینکه بپرسه چرا ، واست سوال طرح کنه سخت بود .
اونروز چقدر کار داشتم . نفت کردن چراغ ، مواظب داداشی بودن و ...
اونروز همه کار داشتن ، بیشتر از همیشه ...
اون شب هنوز تو دفترم هیچی نبود و من مثل یک گنجشک از ترس می لرزیدم ...
اول سعی کردم فکر کنم اگه چشمامو ببندم شاید همه چی تموم شه . دنیا ، سوالا ، من ، خانم سمیعی ، همه بزرگترا که همیشه می خواستن من اول باشم ... اما نشد . همه چی هیچی نشد .
و من زیر پتو با یه چراغ قوه با چشم خیس شروع به نوشتن کردم .1 و 2و 3 ...
اون روز فهمیدم این منم که همه ی سوالا رو طرح می کنم ، آدمهارو وارد دفتر زندگیم میکنم . اونها هم با سوالاشون میان . ولی هرکس فقط سوالای خودش رو میتونه بدونه و جواب های خودشو ، تازه اونم اگه بخواد بدونه .
سخته ، هنوز هم سخته . هنوز هم چشمهام رو خیس می کنه . حتی اگه سوالی داشته باشم یا نداشته باشم ...حتی اگه جواب رو بدونم یا ندونم .
هنوز هم ذکر می گم ... تو هستی تو هستی...تو هستی تو هستی ...
مبادا یادم بره مبادا یادم بره... مبادا یادم بره مبادا یادم بره ...
و لاله سرخ در دلم تازه میشه ،از نو .و من می نویسم .
همه ی اینها قبول ،اما نگو دلگیری از سیب . سیب یا گندم ،من یا حوا.
مهم این است که اینجاییم برای حس آرامش آغوش هم ،حتی اگر شده ذره ای، حتی اگر شده دمی،حتی اگر این وحدت سحر آمیز را تنها سر انگشتانمان دریابندیا تنها گره خوردن نفسهایمان در رویا.
همه اینها بهانه ست ، او که می خواست فریبم را بخوری راهی نداشت جزآن سیب ،آن سیب که در دستهای من سیب شد . او که می دانست عشقش را تاب نداریم ،راهی نداشت جز راندن .
اینجاییم تا توی رانده شده اینک دستهای من رانده شده را چنان سفت بگیری تا دستت عطر سیب بگیرد.اینجاییم تا از پشت چشمان مسلح شده با رنجها ذرات عشقش را در نگاه هم ببینیم .
او چاره ای نداشت ...من هم چاره ای جر آنکه ذره ذره های او را در قلبم-سیب سرخ حوا-قایم کنم تا اگر شده دمی ثانیه ای این ذره ها را با صدایم ،نگاهم،نفسهایم، سر انگشتانم به تو ببخشم.
عین آبی که روون می شه با نغمه ای ملایم به سمت برکه ای که به اندازه کافی براش جا داره.
شروع کنی به گفتن و دلت نترسه از این که حرفشو به زبونت بده .
می ترسم...می ترسم حرف زدن یادم بره .این واژه های سرگردون از کجا می یان که اینقدر بی نام ونشونن؟
انگار واژه ها رو از دیگرون می دزدیم تا حرفهامون رو بگیم ولی حرفها با بی رحمی هیچ وقت گفته نمی شن.
تو هیچ وقت دچار پریشونی و بی قراری از این دست شدی؟
اگر خواستی تصویرم کنی ،نقش کن درماندگی آهویی غریب در دام .
***
راست میگفتی زبان چه قاصر است به گاه سوختن.
کاش می شد دوستت دارم را از جنس نگاه کنم و تا سپیده به چشمانت بدوزم.
"تکنیکهای مثبت اندیشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ایجاد کنند.این تکنیکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمیر ناخودآگاه یا زیرزمین وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بینشمان نیز عمل خواهند کرد.
مثبت اندیشی یعنی فشار دادن منفی ها به ضمیر ناخودآگاه و شرطی کردن ضمیر آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اینجاست که ضمیر ناخودآگاه بسیار پر قدرت تر از ضمیر خودآگاه میباشد.در واقع ضمیر ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمیر آگاه است.بنابراین اگر چیزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقویت خواهد شد،دیگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای جدیدی برای نشان دادن خود پیدا می کند.
پس می بینیم که مثبت اندیشی روش بسیار ضعیفی است.اگر این روش را به درستی درک نکنیم، بینش غلطی نسبت به آن خواهیم داشت.
مثبت اندیشی از یک گروه مسیحی به نام Christian science در آمریکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بیفتد فقط انعکاسی است از فکر او.اگر بخواهید ثروتمند شوید راجع به آن فکر کنید و پولدار خواهید شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شوید و دلارها به سوی شما سرازیر خواهند شد.
این نکته مرا به یاد داستانی می اندازد. مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد.آن خانم پرسید:حال پدرتان چطور است؟مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت اندیشان که خود تأسیس کرده نمی آید؟
مرد جوان گفت: پدرم بسیار مریض است و احساس ضعف شدیدی می کند.
آن خانم خندید و گفت:این فقط افکارش است و بس. او فکر می کند که مریض است،اما مریض نیست. زندگی از افکار درست شده است.هر چه فکر کنید همان می شود. پس به او راجع به ایدئولوژی که به ما یاد داده است یادآوری کنید. به او بگویید که در ذهنش به سلامتی فکر کند.
مرد جوان گفت: بسیار خوب این پیام را به او می دهم. بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را دید. زن سالخورده پرسید،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آید؟
مرد جوان گفت:من پیغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر می کند که مرده است. نه تنها او بلکه همه فامیل و همسایه ها و حتی خود من نیز چنین فکر می کنیم. او دیگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت اندیشی بسیار سطحی است. ممکن است در چندین چیز کوچک ما را یاری کند،به خصوص در مورد چیزهایی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چیزها را عوض کند.اما همه زندگی انسان بوسیله فکرش خلق نشده است.پایه های این فلسفه بر این مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنید برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنید آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد.این نوع نوشته ها در آمریکا بسیار رواج دارد،ولی در شرق این افکار بسیار بچه گانه اند.فکر کنید و پولدار شوید،همه می دانند که این فکر بسیار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسیار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد.ایده ها و عقاید منفی ذهن باید رها شوند،نباید بوسیله افکار مثبت سرکوب شوند. ما باید ضمیری را خلق کنیم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمیر خالص خواهد بود.در آن ضمیر خالص،شما به طریق طبیعی و شعف باری زندگی خواهید کرد.
اگر شما یکسری افکار و عقاید منفی را به خاطر این که شما را اذیت می کنند سرکوب کنید مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشید و آن عصبانیت را در وجودتان فشار دهید و سعی کنید انرژی را در درونتان مثبت کنید و مثلاً سعی کنید دیگران را دوست بدارید،به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بودید،باید بدانید که تنها خودتان را گول می زنید.
عصبانیت در عمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما دارید با وایتکس آنرا سفید میکنید. در سطح،ممکن است شما لبخند بزنید،اما این لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پیدا نمی کند.به این ترتیب بین لبخند و قلبتان یک سد بزرگ گذاشته اید. این همان احساس منفی سرکوب شده است.
فقط این یک احساس منفی نیست،در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد. مثلاً ما شخصی را دوست نداریم، و یا ممکن است نسبت به خیلی چیزها بی علاقه باشیم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهیم.غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گیریم که باب میل ما نیست.همهء این آشغالها در ضمیر ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما یک آدم دورو به وجود می آید که میگوید من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است،ولی شما شعفی در زندگی این شخص نمی بینید. او جهنم را در درون خود جمع می کند.
مثلاً وقتی که دوست دارید گریه کنید به شما می آموزد که آواز بخوانید و آدم مثبتی باشید، شما هم اگر اندکی سعی کنید می توانید این کار را بکنید.اما این گریه های سرکوب شده در شرایطی دیگر که دشوارتر نیز خواهند بود بیرون میآیند. در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد.آواز خواندن این شخص بی معنی است، چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود. فقط فلسفه ای است که به او می گوید:"همیشه مثبت را انتخاب کن."
من صددرصد مخالف این نوع مثبت اندیشی هستم.بگذاریدزندگیتان چیزی را که ورای مثبت و منفی است نشانتان دهد، چیزی که بسیار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد. به این طریق شما هیچ وقت بازنده نیستید. چیزی که نه مثبت است و نه منفی ،پاره ای است از هستی.
اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسیار زیباست،همین گریستن آوازی پرشکوه به همراه دارد. پس بدون ترس از مثبت و یا منفی بودن گریه کنید،مطمئن باشید که بسیار زیباتر از یک لبخند دروغین خواهد بود."
مقاله بالا از خانم سیمین جعفری است که از سایت charismaco برایم فرستاده شده .
برایم بسیار جالب و متفاوت بود . (در مورد باقی سایت نظرخاصی ندارم و آوردن نام آن به معنای پیشنهادش نیست).
زیبایی را که همگان همچون زیبایی تصدیق کنند ، آنگاه زشتی هست
خوبی را که همگان همچون خوبی تصدیق کنند ، آنگاه بدی هست
پس بودن و نبودن مشترکا در پیدایی شان وضع می شوند
سخت و آسان مشترکا در مکمل بودنشان وضع می شوند
بلند و کوتاه مشترکا در مواضع شان وضع می شوند
پیش و پس مشترکا در توالی شان وضع می شوند
پس فرزانه بی آنکه دخالت کند به کارها سر و سامان میبخشد و بی آنکه سخنی بگوید ، تعلیم می دهد
همه چیز بی وقفه رشد می کند بزرگ می شود به خود ، وکسی را بر آنها تملکی نیست .
کار کرده شد و کسی را به آن اتکایی نیست .
دست آورد ها یافته شد اما کسی دعوی نام نمی کند .
چون کسی مدعی نام نیست ، دست آورد ها همیشه هست .
داؤو. د. جینگ
این متن در جمعه Nov 2003 14:03:2 21 توسط دوستی برایم فرستاده شد اما آن موقع چیزی از آن نفهمیدم ...اصرار من بود یا این متن نمیدانم اما بار دیگر یک سال و نیم بعد در کتابی که هدیه گرفتم- برای اشنایی با موهبتی که بعدها به زندگی ام امد – دیدمش و تا به حال رهایم نکرده .
روزی دل به دریا زدم و از رنج در اینجا فریاد بر آوردم ...هر کس چیزی گفت اما بعضی از حرفها مثل متن بالا نیامده اند که به آسانی همه حرفها بروند .
دوست شاعری گفت که ببین این به قول تو رنج چه به تو داده و ... و در آخر چون همیشه دعایم کردکه "مهربان باشی حتی با رنج " .دروغ نیست اگر بگویم هرگز دعایی به این زیبایی در حقم نشده بود .
دوستان زیادی هستند که می دانم اینجا می آیند و صاحب نظرند . دوست دارم درباره مقاله اول برایم بنویسید و یا هر چیزی که در این پست آمده و در ظاهر بی ربطند اما چیزی ست که خواستم که حداقل به خودم یاد آوری اش کنم .
در ضمن مدتی در فکرم که خواهش کنم هر کس بهترین کتابهایی که خوانده برایم بنویسد .فکر می کنم فرصت خوبی ست .
نه،فایده ای ندارد...چیزی به خاطرت نمی آید. کاملا از یاد برده ای ،طرحش را... نگاهش را...
دلم برایت می سوزد.
حالا دیگر تصویرهایی که می کشی همه بی چشمند . پیشترها طرح ها نگاهت می کردند.
از کجا شروع شد؟ از آنروز که راهیش کردی و او بازگشت در آخرین دم و دست در گردنت حلقه کرد و گریه که امانت را برید ندیدی رفتنش را ...یا قبل تر از آن ، آنروز که سوخته تر از همیشه آمد و نشست بی کلامی زانو به زانویت تا نبینی که توان ایستادنش نیست .یا آن روز که از شرم پشت به دیوار تکیه داد و هر چه کرد که صدایش کنی نامش بر زبانت نیامد ...آنروز بود انگار که آنقدر شکسته آمد که نشناختی اش و اگر آن دو مردمک آشنا نبود که بگویند ":توهنوزهمانی برای من"پا به فرار می گذاشتی . یا شاید آنروز بود که دستت را خواست و در دستش نهادی اما بی قلبت چرا که قلبت را در دست دیگر می فشردی ...
آنروز بود بر آن زمین تفته که سایه به سایه ات آمد اما ندیدیش چرا که چشمت به آن پرنده بود که نمی دانستی به سویت می آید یا از تو می رود و وقتی گفت :"تو از من نمی روی " شال سیاهت را بر صورت خورشید کشیدی .آن روز بود در آن آبی تند بی ستاره که دست بر پیشانیش نهادی و دستت لرزید از سرمایش چشم به چشمش دوختی و خطوط رنج را با خیسی اشک از چهره اش زدودی ...آری بی گمان از همان روز بود که از یاد بردی ،طرحش را... نگاهش را ...دلم برایت می سوزد.
برای سه دوست:
میگی:" تو لفافه می نویسی "، هر چند قبول ندارم ولی اگه هم اینطور باشه به قول اون شاعر آوانگارد :یقیناً نویسنده حق دارد جز برای رضایت خویش ننویسد.
تو که منو می شناسی ،سخت نگیر و تو لفافه نخون.
***
میگی:" یه روزی اولدوز بودی ،خیلی عوض شدی"
نمی دونم چرا اینو میگی .از نوشته های اینجاست یا چیز دیگه ای. لحنت سنگینه مثل تسلیت .تکونم می ده پس یه چیزی هست ... دلم شور می افته تا صبح میشینم و تمام نشونه های عالم اولدوز بودن رو دوره می کنم.حالا اولدوزه که نشسته واینا رو می نویسه .قبول دارم که
اولدوزو قایم کردم اما گمش نکردم .اولدوز زیر پوستمه ،پوستی که سعی میکنه یاد بگیره کلفت تر بشه. پوستی که می خواد مثل خوابی باشه که اولدوز خودشو به اون می زنه. مثل بی خبری و گنگی و سکوتی که اولدوز واسه قایم کردن بیداریش بهش تظاهر می کنه . الدوز حالا رنجیده اما نترسیده ،هنوز اون پرها تو جیبشن .هنوز اونقدر شجاست که بمونه، اونقدر شجاع که فراموش نکنه .هرچند که زمستونش خیلی طول کشیده هر چند که مدتهاست هیچ کلاغی ندیده و یاشاری همسفرش نبوده.
***
چیزی نمی گی گفتنی ها رو گفتی و اونچه باید نشنفتی.
حق داری، اما ساکت نشین . بگو دختر این رسمش نیست .
بگو: به یاد بیار اون روزایی رو که زندگیتو گرفته بودی تو دستتو و لب دره ایستاده بودی .
اون چیزی که تو بودی برای یک بانوی خسته درواژه نمی گنجه اما دوست دارم حالا که دارم برات می نویسم دوست صدات کنم .همون که می گفتی مدتهاست برات یک سانتی متر هم عمق نداشته .
دوست ، چیزی نمی گی اما اونچه گفتی هنوز به شفافی و سادگی اولین باره شنیدنشون در من جاریه و تازه ام میکنه. می گفتی واسه صدا زدن من دلیل مستحکمی داری که اصلاً عقلی نیست پس بهش شک نمی کنی .می گفتی آدما رو از چشماشون می شناسی ،اگه از روزمرگی گفتی واسه اینه که بعد از اون همه امتحان حالا می دونی که راه ما از میون آدما می گذره اینکه هر کاری به صرف تکراری بودنش و ظاهرش لزوماً محتوای تکراری نداره. گفتی از جنس باوری و بودی .گفتی مراقب باش و هرگز حجامت شعر رو به وقت دیگه ای ننداز چون تو سینت تلنبار میشن و بعده چند وقت جلوی زاده شدن شعرای تازه رو می گیرن . گفتی هر وقت خواستی از هراس خداحافظی از سلامی دوباره نترسی
هفت بار با خودت بگو :"انسان تنها آمده و تنها می رود ...تنها صداست که می ماند" گفتی و گفتی و حالا خاموش نشستی، که کوه هم که بود صدات را بر می گردوند اما این دختر ...
یادمه گفتی در این بازی مسافت یک شوخی بیش نیست منم می گم ،دوست ، کسی که مثل هیچکس هستی و دوستم داری در این بازی مسافت یک شوخی بود و هست و می ماند.
10 روز اول این ماه گذشت و من دووم آوردم .
شهریور واسه من همیشه مثل قسمت آخر سریال های ایرونی میمونه. همه چیز اونقدر کش می آد تا در لحظه مورد نظر با شدت هر چه تمام تر رها شه.
آره یه نمایش ، اما برعکس نمایش های مذکور این قسمت سریال من نه دروغ و قابل پیش بینیه نه نخ نما و رو .
"حقیقت" اونم از نوع عریان، بی هیچ تخفیفی .
یک ماه تمام عیار. ماهی که از قضا در آخرین روزش به اصرار به دنیا آمدم.
شهریور برای من مثل هملت شاملوست ..."و پرده ...در لحظه محتوم...فرو خواهد افتاد"
شهریور واسه من یعنی وقت درو . یعنی شش دانگ حواست جمع نتیجه ،یعنی اعتراف ،فصل پوست انداختن ،چشم دوختن در چشمهای زندگی ...سینه سپر کردن که من بودم و ....پذیرش .
دعایم کنید.
برای تو می نویسم:
اولین هفته گذشت و من دووم آوردم.
اولین هفته از اون هشت هفته .هــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــت هفته خودش یه عمره، چندین سال نوری.
اگه این روزی نه ساعت کار نباشه ، اگه این خرده ریزای مشترک که هر جا می رم باهامه نباشن دیگه چه به روزم می آد.
به ازای هر هفته یه دفتر صد برگ باید تحویلم بدی. قول دادی برام بنویسی و می دونی که قول به بانو شوخی بردار نیست.
و من هم عزیزکم" ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری" .
دلم می خواد بنویسم اما نمی دونم از چی .درموندم انگار توی یه ساعت شنی گیر افتادم .
دلم می خواد فکر نکنم به هیچ چیز و هیچکس .دلم می خواد همه چیز متوقف شه .
نمی دونم شده تا حالا بخوایید فقط برید و جاش اصلا مهم نباشه.
آخ که اینجا هم واسه بی نقاب بودن دیگه امن نیست.
نکنه افسردم؟مهمه ؟ خطرناکه؟
تا حالا تو موقعیتی گیر افتادید که حس کنید عده ای دور و برتون ،از نزدیکاتون، حس خوبی بهتون نمیدن اصلا صمیمی نیستند مدام خودتو زندگیتو خانواده تو مشکلاتی که دورتو گرفته قضاوت می کنن.
تو جمعشون در مورد همه چیز توحرف می زنن و نسخه می پیچن اونوقت تو آروم آروم خودتو کنار بکشی و سعی کنی وارد بازی شون نشی سعی کنی حداقل آرامشو تو این شرایط حفظ کنی اما این دورشدن خودتو رنج بده چرا که دوسشون داری -میگن از خونشونی- و ازشون یه دنیا خاطره داری ...دوسشون داری... شاکی اند از فاصله گرفتنت از "بی معرفتی ت" .
می گن دلشون می خواد بهشون سر بزنی باهاشون باشی بهت سر بزنن اما تو گیج باشی که پس چرا بازی شونو بلد نیستی چرا اونجور که دلت می خواد نمی تونی با ها شون حرف بزنی.چرا پشت حرفاشون صمیمیتی نمی بینی چرا سردت می شه و حس میکنی گیر افتادی و قضاوت می شی و خانوادت که به زلالی آبن قضاوت میشن.
اگه من یکی رو دوست داشته باشم اما نشنومش ،اون چیزی که حقیقتشه نبینم و نپذیرم اگه آسون باشه ساده باشه و بازی بلد نباشه اگه همرنگ همه نباشه ...می شه ؟
اگه می شه پس شما دوسمون دارید .اما جنس دوست داشتنمون فرق می کنه .
شاید کم تلاش کردم .شاید به جای موندن و پیدا کردن راه فرار کردم .
من که باور داشتم و دارم که همیشه یه راهی هست من که از بر بودم که واسه دوست بودن اول از همه باید صبور بود چرا درموندم ؟
نمی دونم شاید واسه حفظ آدمی که همه هستیمه زندگیم از اونه وبعد از گذشت تقریبا نیم قرن از زندگیش با اون همه سختی اونقدر شکننده شده که می ترسم .
اونقدر می ترسم که در مونده شم .
چه کار می شه کرد؟
سعی می کنم که چیزی نگم.
فقط و فقط بشنوم .
سعی می کنم تا نپرسیدی نگم.
این فقط تو نیستی که می گی با تو راحتر از هر کسی می شه حرف زد .
هیچ وقت قرار نیست خیلی بگی ولی آخرش می بینی که ساعتی ست که بی وقفه درد و دل کردی و هنوز سیرازگفتن نیستی اما مراعات منو میکنی که میدونی با تلفن اونقدرها اخت نیستم .
باید روبروی هم نشست و حرف زد ،باید چشمها رو دید .
حرفهایی هست که با کلمات نمی شه گفت اما وقتی ناچاری که بگی اون هم بی اینکه چشمات رو ببینم دل به فراز و فرود طنین صدات می بندم و مکث هات رو، نفسهات رو میزان می بندم و گوشی را که می ذاری به نغمه ی دلت فکر میکنم به نغمه ای نا تموم و چشمات رو به جای کلید بر اولین میزان می ذارم تا با گوش جان بشنوم.
تا بار دیگر که فاصله به جونت چنگ بزنه و تسلیم شی و شماره ام را بگیری .
این شیوه ی توئه ...
کاش ...
با بی تفاوتی، به عادت هر روز یکی ازاین گاه نامه هارا
-که چشمم انتظار دیدن حتی یک سطرازجنس دیگر درآنها ندارد-ورق میزنم .عکسی از دو صورت خندان و ساده در آغوش هم و می مانم
.و عنوانی که مجذوب ترم می کند
... "ازدواج با نشانگان داون"...«...دستانش را مثل کودکان تا آنجا که ممکن است از هم می گشاید و می گوید من اینقدر دوستش دارم ... به او افتخار میکنم...
آنها درزمان کلاسهای توانبخشی شان در موسسه خیریه به هم علاقه مند شده اند
.دو عاشق با یک عارضه
...رومـﺌو و ژولیت با آی کیو پایین و نه کاملا مثل هم که دختر ازعارضه قلبی هم رنج می برد (رنج می برد؟)آنها برای با هم بودن
9 سال وقت صرف می کنند تا سرپرستان بهزیستی را متقاعد کنند.و در جواب چرای مخالفان
( که همه مهمند و سرپرست) فقط می گویند: ما می خواهیم برای همیشه با هم باشیم چون با هم خوشحالیم.و بعد از
9 سال عاقلان موافقت می کنند البته با شرط ممانعت از بارداری...آنها قسم می خورند که در شادی و غم در کنار یکدیگر باشند
ودریکی از اتاق های موسسه توانبخشی ساکن می شوند و کار می کنند :رختشویی و دربانی .
...آنها با همند... : ما ساده و شاد زندگی می کنیم . عاشقیم و عادی هستیم . بقیه زوج ها مثل اینکه روابط پیچیده را دوست دارند ... اما زندگی کردن خیلی ساده است.
و
...هفته گذشته در لندن نمایشگاهی از عکسهای مراسم ازدواج آنها برگزار می شود
. هزاران نفر(عاقل)عکسها را با تعجب تماشا می کنند.»فکر می کنیدخیلی از آنها دوریم ؟
نه، ما هم از عشق تعجب می کنیم
.آری
...جهان همان است که به عقل ما می رسد!کتابها را ورق می زنیم همه چیز را دسته بندی می کنیم نسخه می پیچیم و آنگاه در ساده ترین روابطمان در می مانیم چه رسد به عشق
.و حتی گاهی کودکان و یا آنها که از نظرمان عقل شان رشد نکرده حیرانمان می کنند
.نمی دانم چرا یاد متن زیر که قبل ترها دریکی از سایتها دیده ونگهش داشته بودم افتادم
.حرفهای جان نش ریاضیدان بزرگ -یک ذهن زیبا- در مراسم دریافت نوبل:I've always believed in numbers, the equation, logic will lead to reason. After a lifetime of such pursuit I ask what truth is logic, who decides reason. My quest has taken me to the physical, the metaphysical, the delusional and back and I have made the most important discovery of my career, the most important discovery of my life
It is only in the mysterious equations of love that any logical reasons can be found
I'm only here tonight because of my wife, she is the reason I am. She is all my reasons
Nobel Prize Ceremony Stockholm 1994
امروز هم تمام می شود،نوشته ام را می خوانید و به من می خندید
.امروز هم تمام می شود
... اما قطره ای از هستی روحم را تازه می کند.22 تیر 85
نامریی شده ام دیگر حتی سفید هم نیستم که در تاریکی ها آسان تر پیدایم کنی .می نگارم و می نگارم این قصه را و هر چه پیشتر میروم محو تر می شوم ...قهرمانی هستم که نیست ،قهرمانی که همه کس بود حالا سایه هم نیست .قصه به نام او بود .به نام صورتش که به آفتاب می آمد به نام صدایش که به سادگی سیب بود به نام شاعرانگی اش به نام قلبش که هیچ عشقی و هیچ زیبایی از یگانگی اش نمی کاست.هیچ کس چون تو نام بر او نمی نهاد و خوش آهنگ تر از تو به نامش نمی خواند حالا نه نام دارد و نه نشانی. صدایش کن حتی اگر شده به نام هیچ .صدایش کن.
×××
کتابهایم را دوست نداری و من از دیشب تا به حال دو کتاب خوانده ام و طبق معمول با همه ی شخصیت ها و به جای همه شان زندگی کرده ام...به جای دختری که زیبا هست و شاید نیست ،دوست داشتنی هست و نیست، ساده و معصوم است و نیست...دختری که در نیافتنی ست .
×××
نیمه ی روشن من در آن سو با خیالی سرمست است در تکاپوست در تدارک چیزهایی ست که من با چشمهایی که زود خسته می شوند یا گاهی خود را به خستگی می زنند تا تو نازشان را بیشتر بخری هرگز نمی بینمشان ...فکر همه چیز را کرده حتی پارچه ی زری دوزی شده ای که قرار است قندهای سابیده شده بر آن بریزند...به همین سادگی.
×××
بی فایده است ،حتی لاک صدفی نیز دستهایم را که شبیه دستهای مادرم شده تغییرنمی دهند ...
×××
صبح روز دوشنبه ای حوالی ساعت ۱۰ ،دختری خواهم داشت...
فصلش را بگذار خدا انتخاب کند.
امضا :نوستر آداموس ِمادر
از کجا آمدی؟…کدام طلسم را شکستی ؟در میان غریبه ها ،در هیاهو ،چگونه با نگاهت لرزاندی ام بی آنکه ذره ای از تقدس آن لحظه بکاهی؟ . در کدام گوشه پنهان شدی ناگاه؟…چگونه از خود راندمت؟ چگونه پرت دادم به بام حقیری که لایقت نبود؟
من ستاره ی صبح بودم و تو آفتاب ؟ من ماه تمام بودم و تو برکه ی آب؟
چگونه ماهت شدم در پس ابری که تصویرم را حتی از ساغر ِاشکی که به کف داشتی دریغ کرد؟
…
امروز قسمم دادی ،قسمت دادم در آبی تند که به هر سو که چشم میدوختی بود و در تلا لو سبز که از روحمان جوانه زد ودر چشم بر هم زدنی درخت شد …بالا رفت و هلهله کرد تا سقف آسمان بلرزد و باد را برآشوبد …
دیدی چه آسان آب می شوم در دستت؟ دیدی چگونه شعله ور می شوم؟ … آه، باد بیچاره…چه ساده می اندیشید، چه زوزه ها کشید تا خاموشمان کند. بر فریادش خندیدم .شعله ورتر شدم. دیدی که سوزاندمش؟
…
اگر گفتم دور را هم ببین اگر گفتم همه را به چشم بسپار، خواستم امتحانت کنم . خواستم بدانم اگر به فاصله ی یک نفس از تو نبودم، اگر نبودم ،می توانی در شقایق های سوخته ی کنار دیوارهای ریخته مرا ببینی. می توانی در رنگهای رنگین کمان، در طرحهای هندسی ،بر تنه ی کاج ها، بر نیمکتی که خالی ست پیدایم کنی؟
…
خواب می بینم؟رویای توست یا من؟ …کی رویاهایمان به هم آمیخت؟
نه، دیگر نمی پرسم کی- چرا- چگونه .من و تو اهل چرایی نبودیم و نمی شویم.
پر درد ِخاموش من، به هیچ چرایی پاسخ نگو.
ولی تو رابه عشق قسم که برایم بنویس ...دلت را برایم بنویس.
۵ اردیبهشت ۸۵
آرام آرام شکستی ،یا به آنی فرو ریختی نمی دانم.
نمی توانستم بفهمم...هنوز هم آن نفهمی با من است ،آن گنگی.
من هیچ وقت یاد نگرفتم در پس اگرها و اماها در پس شاید ها و بایدها چه می آید.
من تنها تماشا می کردم ...تو می شکستی و من تنها و تنها تر می شدم...تو درد میکشیدی ومن درد میکشیدم.
من چه بودم جز بازتاب تو؟
به یاد ندارم، اما انگار پیش از آن که فرو ریزی چیز دیگری هم بودم.
کاش دلم می خواست حرف بزنم.کاش دلم فریاد می خواست.
اما دلم فقط می خواهد آن چنان خود را در آغوش گیرم که از تب گنگی آب شوم و قطره قطره فرو ریزم.
مثل قطره ای اشک ...
فقط یک قطره ،قطره اشکی که به هیچ چرایی پاسخ نمی گوید...
قطره اشکی که نمی داند بوی مرگ چیست .قطره اشکی که دانستن نمی خواهد .
این گونه نه تو نه هیچ کس دیگر چشمانم را که تظاهر به شعور می کنند نمی ستود.
هستی نداردبها بی عشق و مستی
مستی بود کار ما، در بزم هستـی
میخانه و جام می ، ساغر پرستی
خوش تر بود درد عشق از تندرستی
چون سالی که می رود من نیز رهسپارم..."گیلان وا "وزیدن گرفته . بی تابم ...بی تاب بهار، بی تاب شکوفه ها و نغمه ی بلبلان ...بی تاب سرزمین رویاهای کودکی ...
می روم تا به جای همه ی عزیزانم که دورند از من سینه را از عطر خاک نمدار پر کنم می روم تا راز عشقم را به گوش دریا برسانم .
سپاس از خدایم که هر روز و هر روز با عشق درسهایم را به من آموخت و هدیه هایی بس گرانبها در این سال به من بخشید .
سپاس از قلب پاک و مهربان مادر وپدرم برای همه ی محبت ها و فداکاری هایشان.
سپاس از همه دوستانم ...مهربانانم که اگر درکنارم بودند برکت حضورشان و اگر دور بودند، یادشان شادی ام بخشید.
سپاس از تو بهترینم برای عشقت وبرای صبرت.
به امید بهاری شدن قلبهایمان و نو شدن هر روزمان.
وقتی تو با منی... نگاهم که می کنی... وقتی برای صدا کردنم هنوز بغضت را فرو می بری به فرهاد می مانی و تیشه ی عشق کمان وار بر شانه ات .
وقتی نیستی...نگاهم که نمی کنی...صدای لرزانت که نیست...دستان لرزانم رابر خطوط محزون نامه هایت که هنوز بر برگهای مچاله شده شان گریه می کنند می کشم تا نوازشت کرده باشم به جبران آنهمه بی مهری...
آری واژه هایت هنوز می گریند ..."همه چیز تمام شد .حتما می گویی مگر چیزی هم بود که بخواهد تمام شود؟برای تو نه ،ولی برای من همه چیز بود؛ خیالت، فکرت. با تو نفس می کشیدم با تو زندگی می کردم ...آنوقت تو با یخ آن دو مردمک سیاهت حتی نگاهم نکردی حتی خیالت را دریغ کردی.
یادت هست ؟یادم دادی :نرنج ،قوی باش." نه شنیدن" آدم را بزرگ می کند، مرد می کند ...
یادم دادی... اما افسوس، نیاموختم...کاش سردی نگاه و کلامت آتش درونم را سرد می کرد ...
مرد باشم بی تو ،بانوی من ...نباشی نباشم ..."
میدانم که نمی دانی .این تیره مردمکها بعد از آن گناه کودکانه که چرا نگاه نکردند ،چه اشکها که باریدند. به جرم آنکه ندیدند تو را ،به تماشای چه تاریکی ها که محکوم شدند... این آهوان سیاه وحشی از همه رمیدند و سرگردان دیار تنهایی شدند وبی آنکه یک قدم پیش روند بار دیگر به تو رسیدند که شکسته و خسته عشقی را پاسبانی می کردی که شعله اش را افروخته و گریخته بودند.
چه می توان نوشت همسنگ آن همه تشنگی و انتظار ِ تلخ ...
شک کرده بودم به عشق، به مهر ،به صبر.
یادم دادی مرد من،حالا نه فرهاد را شک دارم نه مجنون را ...لیلای توام و در باران عشقت ترانه ای را که در روزهای بی من با طنینش بر بیستون دلت تیشه میزدی با تو هم آواز می شوم:
بوی موهات زیر بارون
بوی گندم زار نمناک
بوی سبزه زار خیس
بوی خیس تن خاک
***
جاده های مهربونی
رگهای آبی دستات
غم بارونِ غروب
ته چشمات تو صدات
***
قلب تو شهر گل یاس
دست تو بازار خوبی
اشک تو بارونِ روی
مرمر دیوار خوبی
***
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
***
یاد بارون و تن تو
یاد بارون و تن خاک
بوی گل تو شوره زار
بوی خیس تن خاک
***
همیشه صدای بارون
صدای پای تو بوده
همدم تنهاییام
قصه های تو بوده
***
وقتی که بارون می باره
تو رو یاد من میاره
یاد گلبرگای خیست
روی خاک شوره زاره
***
ای گِل آلوده گل من
ای تن آلوده ی دل پاک
دل تو قبله ی این دل
تن تو ارزونی خاک
تن تو ارزونی خاک...
چه روزها که برخاستم و بی آنکه بدانم که هستم و برای چه ،روز را به شب رساندم و چشم بستم .من برای روزهایی که رفتند بی آنکه در آن لحظه ای زیسته باشم در قلب خود سنگینی پر دردی را رنج می برم.
من سزاوار بسیاری از لحظه ها نبودم و بسیاری از لحظه ها سزاوار من.
و حالا...همه چیز بر همان رسم پیشین است.درسی که هر روز بی هیچ غفلتی محکومم به آموختنش.
و عجبا که هیچ از آن نیاموختم ،مگر تصویری هزار چهره از رنج...رنج آنکه دانستم و نتوانستم رنج آنکه بودم و نشدم .رنجی برای هیچ و هیچ که سخت بر خود بر بسته ام و می پندارم که چون چشمم دستانم و همه اعضایم و حتی چون روحم از آغاز با من بوده است.با من زیسته است و حال به سختی من و اویی وجود دارد ...در هم آمیخته ایم.
شتاب زده می روم نفس می کشم می بینم می شنوم دوست می دارم تا شاید لحظه ای جا بماند ، اماهمیشه همقدم است با من و شاید پیش از من.
از کودکیم گویی هزار سال می گذرد ،بزرگ نشدم .هر روز وهر روز رنج من بزرگ و بزرگ تر شد و حالا وقت رد شدن از خیابان دستم را می گیرد، لالایی سوزناک می خواند و می خواباندم زیر نظر می گیردم قضاوتم میکند و سطرهای دفترم را پر می کند ازواژه های دروغین .
رنجم در دستم است ،به دستم چسبیده است ،رنجم شکلی ست غریب در سر انگشتانم با خطوطی دوار...بر هر چه دست می نهم اثر رنجم بر آن نقش می بندد و میدانم که دیر نمی گذرد که به جرم رنجوری به دام می افتم.آری، رنجم اینجاست در درون من ،آن را بو می کشم، حس می کنم.
رنجم می خواهد که من تحقیر شوم ،می خواهد از هراس پابه فرار بگذارم .تا اثبات کند که مرا گریزی از او نیست.
...در وجودم نیمه ی روشنی ست دلباخته ی آسمان اندیشه دوست داشتن رنگ و شعر .اما رنجم می خواهد این نیمه را به قتل برساند.می خواهد با سایه ی ابر سیاهش همه وجودم را در بر گیرد .می خواهد به من بقبولاند که آنقدر خوبم که باید کامل باشم و گر نه هیچم.
اما من برای خود چیزی هستم که عاشق میشود می خواند مینویسد کار میکند می دود خسته میشود خجالت میکشد مضطرب میشود دلتنگ میشود نمی تواند ...
آنگاه رنجم از راه میرسد و با تصویری از کمالی انتزاعی و اثبات آنکه چه دورم از آن و احساس تلخ ناکامی به نابودی ام می کشاند.
بزرگ نشدم آری، اما بیست و سه سال از عمرم میگذرد .من اغلب جنگیده ام جنگیده ام و پیروز شده ام نه در دستیابی به کمال، بلکه در پذیرش اینکه من، بانو، با همه کاستی های انسانی ام ،حق حیات دارم. حق زیستن، عاشقانه زیستن .
نمی توانم انکارش کنم اما پا به فرار نیز نمی گذارم ...ادامه میدهم ،بگذار بیا ید .
نمی داند اما هر روز ،هر سپیده ،خواب می ماند و آنگاه من کاملم ؛روشنی ِ تمام.
بگذار بیاید، اما من نامم را به او نمی دهم ،نام
طلوعم را.
باید بداند من بانویم ،بانوی سپیده دمان.