تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

ترانه ای که نخواهم سرود

من هر گز

خفته ست روی لبانم.

ترانه ای

که نخواهم سرود من هر گز.

بالای پیچک

کرم شب تابی بود

و ماه نیش می زد

با نور خود بر آب.

چنین شد که من دیدم به رویا

ترانه ای را

که نخواهم سرود من هرگز.

ترانه ای پر از لب ها

و راه های دور دست،

ترانه ی ساعات گمشده

در سایه های تار،

ترانه ی ستاره های زنده

بر روز جاودان.

 

لورکا-ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:55 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت :نه، هرگز ، همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی . به پیمان و پیامش نیز .

غرورت ، غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد ، نه بلندی های کوه ؟

پسر نوح گفت : اما آنکه غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر کشتی سوار است.

من خدایم را لابه لای توفان یافتم . در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان میشود . آنچه تو به آن رسیدی ، ایمان ِ به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد .

دختر هابیل گفت : باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آن که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن نیز داده باشد !

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو نیز دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا نیست .

پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از انکه دست های درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت ...

من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است ، راه تو امن تر مطمئن تر ، ای دختر هابیل !

پسر نوح این را گفت و بدرودش گفت و رفت : دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد  و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود      می گوید : آیا همسری اش را سزاوار بودم ؟ !!  

عرفان نظر آهاری

........

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد  می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها،  عهد و پیمان  معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی  نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

متن از بورخس، ترجمه‌ی محسن عمادی  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:5 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

تو،ای همسایه ی خدا

گاهگاهی اگر

در شبی بلند با در کوفتن های خود  می آزارمت

از آن روست که صدای نفس هایت را به دشواری می شنوم .

و می دانم که در سرای خویش  تنهایی .

ماریا ریلکه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:28 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

وقتی آمدم دلم شعر می خواست...وقت رفتن دلم خالی بود .

 شعرها را لب پنجره ات جا گذاشتم و حالا لب  هر پنجره ای که           می رسم دلم شعر می خواهد .

این شعر ها را می دزدم به خیال آنکه تو برایم گفته ای، تو برایم خوانده ای.

این پنجره ها شعری دارند اما آن پنجره کجا با چشم اندازی که مرگ را  از دور نظاره می کرد .

در به در پنجره ها شدن سخت است. میدانی؟ 

*** 

در کمین اندوه هستم
بانو
مرا دریاب
به خانه ببر
گلی را فراموش کرده ام
که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
همه ی روزگارم پر از
اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
مرا از این خانه
به باغ ببر
سرنوشت من
به بدگمانی
به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
بر صورت من است
هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
که عشق چگونه
فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
و بر کف باغچه می ریزد
بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

احمد رضا احمدی

***

بانوی بی هنگام
می آید و می نشیند و
دستور می دهد که بشنود
بانو !‌ به کشف آمده ای یا فتح ؟
این سرزمین کوچک
پیوسته انتظار سم سوارانی داشته با ضرب همین گام های سرخوش تو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به فتح شدن داشته
بانوی بی هنگام از سرود و ترانه می گوید و می آشوبد مژگانش
و گریه اش به نعره ی نرگس می ماند
در شعر شوخ حافظ
بانو
این گریه را تمامی گل ها دارند
وقتی نسیم نی لبکش را
با قطره های باران صبح کوک می کند
بانوی بی هنگام
به شعرهای تلخ تری چشم دارد
و شورخندزنان برمیخیزد
و خنده اش به شیهه ی گل های شیپوری می ماند
در شعرهای من
و دور می شود
بانو
این سرزمین کوچک از دیرباز
عادت به دور شدن ها دارد
با رپ رپ سم اسبانی
که دور می شوند و غنیمت ها را بر ترک می برند
با ضرب همین گام های سرخوش تو 
 

بانوی بی هنگام
از آبهای عصر می آید
با گیسوان خیس و اندامی از روح تلخ زیتون زاران
بانو
تو روح رود بارانی یا
جان شریف باران
کز بیشه های واهمه می آیی
و آبگین شرم می شکنی بر ایوان
بانوی بی هنگام
از ستر خیس باران در می آید
و خرده آبگینه ی شرمش را بر می چیند از ایوان
و بانگ می زند به خالی خوابم
شعری بخوان
شعری که با هلاهل جوشانش
خون بترکاند از مفاصل اوهام
بانوی تلخ !‌ بانوی بی هنگام
در این قفس چه می کنی
در این رواق کوچک کهنه
دراین صدف که طاقت آن در شاهوار ندارد چه می کنی
رو در طلوع نیزاران بگذار
با آفتاب یکی شو 


بانوی بی هنگام
به قایق گل می اید لبخندت
دهانت لبخند ابروانت لبخند انحناهایت لبخند
و دست هایت که مثل بال های سفید کبوتر
وا می شوند و بر هم می اوفتند لبخند می زنند
بانوی دیر بانوی بی هنگام
غروب نزدیک است
و سایه های بنفش به سمت هیچ حرکت می کنند
و من
این سوی نهر گریان سنگ
افتاده ام
پرنده ی تیر خورده ی از یاد رفته
و خنده های تو
به قایق گل می آیند و می گذرند

منوچهر آتشی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 1:32 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

مادر همیشه می گوید:"هر وقت زندگی غیر قابل تحمل می شود،گنجه ات را تمیز کن.با این کار دلواپسی ها از دست هایت بیرون می ریزد و باعث می شود که فکرت آزاد شود."
اما گفتن این حرف برای او آسان است.مادر در خانه اش پنج گنجه و پنج صندوقچه دارد.اما من ...
 
***
پدر سرگرم هرس کردن باغ است . دختر در کنار باغچه ایستاده و با خود فکر می کند:"پدر یک چیزی از زندگی می داند."
سایه کج بیل،در باغچه،چیزی را قطع نمی کند؛سایه ی بی حرکت،به باغ و راه باریک آن می نگرد. سایه دخترک را می بیند که جیبهایش را پر از گوجه ی سبز می کند .
پدر در حالی که میان شاخه های بریده شده ی کاملاً بیشعور ایستاده ،به دختر می گوید:"تو نباید گوجه های سبز را بخوری؛هسته های آنها هنوز نرم است.اگر گوجه های سبز را بخوری مرگ خودت را بلعیده ای؛کسی به دادت نمی رسد و تو می میری ؛ طغیان تب ،قلب تو را از درون می سوزاند."
 
چشمان پدر، غرقه در اشک است. دخترک در می یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد. آنک دخترک دوست دارد بمیرد.
به همین خاطر،بعداً همه گوجه های سبز را که در جیب داشت می خورد.هر روز وقتی پدرش حواسش به دخترک نیست،او گوجه های سبز را می چیند و می خورد . دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید:"مرا خواهد کشت"،اما چون پدر شاهد گوجه خوردن دختر نیست ، او اجباری ندارد که بمیرد.
 
پدر یک چیزی از زندگی می دانست؛درست مثل مردمانی که درباره ی مرگ حرف می زنند و می دانند که در واقع زندگی ادامه دارد.
 
*از کتاب قلب حیوانی-هرتا مولر
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:8 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

                                گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

                                 بمردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را

                                 ز لعل روح فزایت ببخش آنکه تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

                                 اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه نبندم

                                 دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

                                 تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

                                حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

 

Love's Language

Breeze of the morning ,at the hour thou knowest

The way thou knowest, and her thou knowest ,

Of lovely secrets messenger,

I beg thee carry this despatch for me;

Command I may not:this is but a prayer

Making appeal unto thy courtesy.

***

Speak thus , when thou upon my errand goest:

"My soul slips from my hand , so weak am I;

Unless thou heal it by the way thou knowest,

Balm of a certain rulby , I must die."

***

Say further , sweetheart wind , when thus thou blowest:

"what but thy little girdle of woven gold

Shoud the firm centre of my hopes enfold?

Thy legendary waist doth it not hold ,

And mystic treasures which thou only knowest?

***

Say too : " thy captive begs that thou bestowest

The boon of thy swift falchion in his heart ;

As men for water thirst he to depart

By the most speedy way of death thou knowest .

***

I beg thee to no one else thou showest

These words I send- in such a hidden way

That none but thou may cipher what I say ;

Read them in some safe place as best thou knowest."

***

When in her heart these words of mine thou sowest

For HAFIZ , speak in any tongue thou knowest;

Turkish and Arabic in love are one

Love speak all languages beneath the sun .

 

 R. Le Gallienne

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:30 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

با من بگو مهربان من،

پرنده ها چطور جفتشان را انتخاب می کنند؟

آشیانه ای ساده روی درخت، دو پرنده ی عاشق ،بدون آنکه با هم استبداد و زورگویی به خرج دهند .بدون آنکه دیگران برایشان رای صادر کنند ،بدون آنکه الفاظ دیگران میانشان عقد ببندد ...

 قدری خودشان آواز می خوانند و مهر و یگانگی بینشان این عقد را محکم میکند . شیرینی آنها به شاخه ها چسبیده، با هم می خورند .

به جای آینه و قالی نمایش دادن ،به جای به ترازو بردن همه چیز بساط آشیانه شان را با هم مرتب می کنند راستی و دوستی دارند ...

افسوس ، خدا به انسان این تقوی و شادی طبیعت را نداده که مثل پرنده زندگی کند.

 

من می خواهم پرواز کنم ؛ نمی خواهم انسان باشم . چقدر خوب است این هوای صاف و آزاد ، این اراضی وسیع وقتی یک پرنده از بالای آن می گذرد.

من از راه های دور می رسم ؛ در این دیار نابلدم .

مهربان من در کدام نقطه آشیانه کنم؟ تو کجا را نشانم می دهی؟

چرا شعله های قلب اینقدر ممتد است ؟

این آتش چرا خاکستر نمی شود؟

با من بگو مهربان من ، انسان چرا دوست می دارد ؟

 

س.سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:45 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

گاهی به ابیاتی آنچنان شیفته می شوم که گویی از آن منند...

 

حتی آنچه را علیه زندگی سروده ام

برای زندگی سروده ام

حتی آنچه را برای مرگ سروده ام

علیه مرگ سروده ام

...

 

من سنگها را از چشمانم بر می دارم

و نیز از دهانم

 

من سنگها را از دلم بر می دارم

و نیز از سرم

 

همه را در آفتاب می نهم

تا گرم شوند

 

همه را بر سبزه می نهم

تا عشق بورزند

 

شباهنگام پس می گیرمشان

سنگها و کودکانشان را

 

آنها را در دهان می نهم

بر چشمانم

 

سنگهای گرم

بر دلم، در سرم

تا گرمم کنند

با آفتاب روزشان

 

آنگاه پی خواهم برد

چه زیبا بوده روز

و در خواهم یافت

که من نیز زیسته ام.

***

هر گاه به دهانت می اندیشم

که چه سان با من سخن می گوید

پس به واژگانت می اندیشم

به اندیشه ات

و آنگاه به واژگان چشمانت.

 

هر گاه که به دهانت می اندیشم

که چگونه بر دهانم فرود می آید

دیگر اندیشه ایم نمی ماند

مگر اندیشیدن به دهانت

بازبه دهانت

به آغوشت

و به چشمانت!

***

چشم دارم آری

چون تو را می بینم

گوش دارم

چون تو را می شنوم

دهان دارم

چون تو را می بوسم

 

به راستی آیا

چشمها و گوشهایم همین ها خواهند بود

دهانم همین است

گر ترا نبینم و نشنوم؟

گر ترا نبوسم؟

***

بر سینهایت دو ستاره

بر چشمانت دو بوسه

شبانه

زیر آسمان بی باک.

 

در چشمانت دو ستاره

بر سینه ات دو بوسه

شبانه

زیر ابرهای بی ماه.

 

زیر آسمان بی تاب

بوسه ها و ستاره هامان را

باید تاخت زنیم.

 

که در راحت باش این کارزار

سینه ها و چشمها

آسمان

ستاره ها و بوسه ها

ما را بس!

***

اگر من

خیلی پیرم برای تو

اگر تو

خیلی جوانی برای من

معنایی ست در خور درسنامه ها

و برای حسابگران

که همه چیز را به قواره می برند.

***

زندگانی شاید می توانست

آسان بگذرد

اگر من تو را

هرگز ندیده بودم.

 

غمی کمتر

به گاهی که فراقی نبود

و هراسی کمتر

از هجرانهای متوالی.

...

زندگانی شاید می توانست

آسان تر بگذرد

اگر من

تو را ندیده بودم

که خود دیگر

این زندگانی نبود.

***

خواهش با تو بودن

دور شدن از روزمرگی

تو را خواستن

در تو گم شدن

 

نزدیکتر از هر چیز

نزدیک تر از دستهای درهم

تنگ تر

دهان بر دهان

با تو بودن

 

در تو بودن

بوسیدن

بوسیدن از برون

نوشیدن از درون

هر چه ، هر گونه، به هر مقدار

تو را به کام در کشیدن

چون نفسهایم

تا ژرفا

بی هیچ بازدم.

 

در دقایق فرجامین

به فاصله ایستادن

تو را تماشا کردن

و باز بوسیدن.

***

می بوسمت

نه تنها

دهانت را و

سینه ات را و

زانوانت را،

خواهشهایت را هم میبوسم.

 

آرزوها و

اندیشه ات را

تردیدها و

شهامتت را...

عشقت را

که از برای من

آزادی ات را

که از برای تو

پاهایت را

که تا اینجا آمده اند و

باز خواهند آمد.

 

تو را می بوسم

به همان سان که هستی

و همان گونه که خواهی بود

فرداو فرداها...

و به هنگامی که دیگر من

سپری گشته ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:57 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم.

و حرفهایی هست برای نگفتن.

حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.

حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشندو کلماتشان هر یک انفجاری را در بند کشیده اند.

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند .اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند و اگر نیافتند...نیستند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:10 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

به نام خداوند جان آفرين

سعدي براي من ياد آور لحظه هاي عزيزي ست.دفتري داشتم كه غزلهايي كه بر تار جانم زخمه ميزد را در آن با رسوم خاصي مي نگاشتم.عادت ِهميشه من بود و هست كه براي شعرخواني با دفترِشعر انس بيشتري دارم تا كتاب.از ميان بسيار دفترها كه داشتم ودارم -هر يك به نام اهل دلي- اين دفتر آنقدر برايم جان دارد كه درمتلاطم ترين لحظه ها اگر در دستم بگيرمش بي آنكه حتي برگي ازآن را بخوانم آرامشي ژرف مي بخشدم. فكر كردم در روزي كه به نام اوست به جاي شرح حال نويسي وكه بود وچه ها كرد غزل نوشتن از او خوشتر است وچه هديه اي عزيزتر ازغزل، كه عاشقانه براي من يعني غزل سعدي.

هزار جهد بكردم كه سّرعشق بپوشم

نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم

بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم

شمايل تو بديدم ،نه عقل ماند و نه هوشم

حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد

دگر نصيحت مردم ،حكايت است به گوشم

مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني

كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم

من رميده دل آن به كه در سماع نيايم

كه گر به پاي در آييم،به در برند به دوشم

بيا به صلح من امروز و در كنار من امشب

كه ديده خواب نكرده است زانتظار تو دوشم

مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم

كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم

مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن

سخن چه فايده گفتن ،چو پند مي ننيوشم

براه باديه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم

×××

دوش دور از رويت اي جان ، جانم از غم تاب داشت

ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت

نز تفكر عقل مسكين پايگاه صبر ديد

نز پريشاني دل شوريده چشم خواب داشت

نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود

تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت

ديده ام مي جست ،گفتندم نبيني روي دوست

عاقبت معلوم كردم كاندرون سيماب داشت

سعدي اين ره مشكل افتاده ست در درياي عشق

اول آخر در صبوري اندكي پاياب داشت

×××

غم زمانه خورم يا فراق يار كشم

بطاقتي كه ندارم كدام بار كشم

نه قوتي كه توانم كناره جستن از او

نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم

نه دست صبر كه در آستين عقل برم

نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم

چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو

چرا صبور نباشم كه جور يار كشم

شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل

ضرورت است كه دردسر خمار كشم

گلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد

كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم

×××

بگذار تا مقابل روي تو بگذريم

دزديده در شمايل خوب تو بنگريم

شوق است در جدايي و جور است در نظر

هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم

روي ار به روي ما نكني حكم ازآن توست

باز آ كه روي در قدمانت بگستريم

ما را سري ست با تو كه گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم برآن سريم

گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من

از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم

نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب

نه روي انكه مهر دگر كس بپروريم

از دشمنان برند شكايت به دوستان

چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم

ما خود نمي رويم روان از قفاي كس

آن ميبرد كه ما به كمند وي اندريم

سعدي تو كيستي كه در اين حلقه كمند

چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 10:33 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

وقتي دلت گرفت مي توني مثل من عروسكت رو بغل كني و بري زير ميز تحريرت قايم بشي و براش شعر بخوني و شعر بخوني تا  خوابت ببره و به كودكيت برگردي ،به روزهاي آفتاب و گل و بازي به شبهاي رازهاي كوچك و مشق هاي ننوشته و به دوستي، دوستي هايي با عطر آدامس....

براي آزي كوچولو كه هميشه پاكنش رو گم مي كرد براي نيلو ،مهرنوش ، مارال ،بهنوش،مريم،زهره...و همه اونايي كه هنوزبا  كودك درونشون دوستن و دلشون واسه همه كوچولو ها ضعف مي ره.

-دزد خورشيد-

خورشيد را مي دزدم

فقط براي تو!!

مي گذارم توي جيبم

تا فردا بزنم به موهايت

فردا به تو مي گويم چقدر دوستت دارم!

فردا تو مي فهمي

فردا تو هم مرا دوست خواهي داشت

ميدانم...

آخ...فردا...!!!

راستي چرا فردا نمي شود؟

اين شب چقدر طول كشيده...

پس چرا آفتاب نمي شود؟

يكي نيست بگويد اين خورشيد كجاست؟

×××

آدم كيست؟

همه اين سوال را مي پرسند

از فلاسفه، ‏

شاعران،

روانشناسان،

اما چرا از من نمي پرسند؟

اگر از من مي پرسيدند

خب خيلي ساده مي گفتم:

آدم ، ‏خودش است ديگر!

يك چيز عزيز و بي همتا

كه در دنيا تك است

و هيچ كس نمي تواند تعريفش كند‏

هيچ كس به جز خودش!

پس خودت را از خودت بپرس !!

اما يادت باشد

آدم حسابي از خودش درس نمي پرسد!

×××

براي آنكه دوستم داشته باشي،

هر كاري بگويي مي كنم،

قيافه ام را عوض مي كنم،

همان شكلي مي شوم كه تو مي خواهي،

اخلاقم را عوض مي كنم،

همان طوري مي شوم كه تو مي خواهي،

حتي صدايم را عوض مي كنم،

همان حرفها يي را مي زنم كه تو مي خواهي،

اصلاً اسمم را هم عوض مي كنم،

هر اسمي مي خواهي روي من بگذار!!!

خب حالا دوسم داري؟

نه- صبر كن!

لطفاً دوستم نداشته باش!

چون آنقدر عوض شده ام كه حال خودم هم از خودم به هم مي خورد.

×××

 امروز دوستي پيدا كردم كه منو خوشحال مي كنه

و من ،خيلي خوشحالم كه اون خوشحالم مي كنه

چون اين خيلي مهمه

اگه من خوشحال بشم

همسايه هاي من هم خوشحال مي شن

خانواده ام

همكارام

و مردمي كه هر روز مي بينم

اونا اگه خوشحال بشن

خب ،خيلياي ديگه هم خوشحال مي شن

اينجوري شايد حال دنيا يه كم بهتر بشه!!!

×××

وقتي بزرگ شدم،

مي خواهم هر كسي باشم

به جز يك پدر بد اخلاق،

يك راننده اتوبوس بي حوصله،

يك آدم عصباني،

يا يك آدم نا اميد كه با همه دعوا داره،

يا آدم پر افاده اي كه بي خودي باد تو دماغ ميندازه،

خب مثل اينكه ديگه آدمي نمونده...

پس بهتر ه فعلاً بزرگ نشم،

تا ببينم بعداً چي مي شه!!!

فالكو .*

........................................

نام مستعار فرانك ژاكوبز ، شاعر و آهنگ ساز ،نوازنده و خواننده اتريشي-آمريكايي كه در سال 1963 در نيويورك متولد شد. اشعار و قطعات فالكو ،همگي علاوه بر بهره گيري از عنصر طنز،نقدي به مسايل اجتمايي و روابط آدمها در جامعه ي پر تنش امروزي ست.از جمله آلبوم هاي او كه شهرت جهاني دارد مي توان Rock me amadeous,sing along with mad  را نام برد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 2:41 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها.

چرا که هیچ چیز در کنار من

  از تو عظیم تر نبوده است

 که قلبت

چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است.

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خویش غره ای

به خاطر عشقت

ای صبور ، ای پرستار

ای مومن

پیروزی تو میوه ی حقیقت توست.

 

رگبارها و برف را

طوفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی.

باش تا میوه غرورت برسد.

 

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،

پیروزی عشق نصیب تو باد. 

از برای تو، مفهومی نیست

نه لحظه یی:

پروانه يیست که بال میزند

یا رودخانه يی که در گذر است.-

هیچ چیز تکرار نمی شود

وعمربه پایان میرسد:

پروانه بر شکوفه یی نشست

و  رود

به دریا پیوست.*

 

روز جهانی زن گرامی باد.به امید رهایی ، برابری ،عدالت امنیت و آزادگی برای همه ی انسانها. 

    شبانه  ۱۰-بامداد *

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:19 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

برداشتی آزاد از دل نوشته ی رضا براهنی ؛آنگونه که دوست می داشتم:

 

چقدر و چند از این پرنده ها بغلت داری ...بپروازان همه را ...من آمده ام.

آغشته کردی ،آعشته مرا به خود ؛چقدر و چند می رانی ام.

آسمان می باراند روح تو را بر من...بگو بپرانندم و دور تو گردانندم

تا پیش مرگ تو باشم ،تا پیش پیش مرگ تو باشم.

هر چه با چشمهایم تو را بخورم سیر نمی شوم ،چقدر وچند ببینم و هیچ گاه سیر نشوم ...بسیرانم.

مرا با خود در خیالت بغلتان تا خوابت با خوابم آید.

به گردن خود ببوسانم.در طراوت نامت بمیرانم.

یارم نباش ،خودت باشم ،خودم باش...

آمدی که بیایی ،بیا و چنگ وار مرا برگیر و بنواز...بزن که بخوانم ...بخوانانم.

یادگارم کن به دیوارهای شهر و بگو دیوارها را به زیر پایت اندازند...من آمده ام.

با من بیامیز تا کس نداندمان ...تا ندانندم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 0:1 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 


از پیامبر خسته ام که بر آن خاک تفته سایه به سایه ام آمد اما ندیدمش، چرا که چشمانم پی آن پرنده بود که نمی دانستم به سویم می آید یا از من میرود و وقتی گفت تو از من
نمی روی شال سیاهم را بر صورت خورشید کشیدم
*~~~*~*~~~*
~~*~~
~*~
چشمان من جسارتی
همتی دیگر
تا بسته بمانید
***
باریکه ی نور
تنم را مینوازد و
ازپوستم
منعکس می شود رنگ رنگ
به شمايل ِ رنگین کمان ،هر رنگ به مشامم
رایحه ای آورد
از بوی گرم ِ قرمز
تا بوی خنک ِ فیروزه ای
و من صدای تجزیه ی نور را
می شنوم
صدای شکستنش
به ابعادی رنگین
از قرمز تا فیروزه ای
و تاریکی که در آن غوطه ورم
حالا از شیرین ِ قرمز
و طعم گس ِ آبی
تلخ می نماید
***
چشمان من جسارتی دیگر
فروتنی باید
گاه بسته ماندن
پس شجاع باشید
و استوار بسته
که نور بر شما عادت است و عادت مادر بد کاره ی فراموشی
فراموشی آنچه ندیدم
فراموشی آنچه قرار نبود ببینم
***
من زندگی را دیده ام نور در نور
و از آن سختی به جان کشیده ام رنگ به رنگ
دیگر جمالش فریبایم نمی نماید
و جلالش به جبروت ِ کاهی ماندم
بر نسیم صبحگاهی سوار
دیگر نامهربانی دیدن
نمی ارزدم
چشمان من جسارتی! تا بسته بمانید
***
همه ی امید من
به باریکه ی نوری گره خورده ست که طعم زندگی را
به آهنگ مهربانی فریاد می زند
آنچنان که طنینش را
با تک تک سلول های پوستم
حس می کنم
و وجودم
همچون حجمی شیشه ای
باریکه ی نور را تفسیر می کند
تفسیری الوان
از قرمز تا فیروزه ای
که قرمزش رنگ عشق است
و فیروزه ای به رنگ آرامش
و از قرمز تا فیروزه ای
حکایت های رنگینیست
حکایت های شیرین
به شرط ندیدن
چشمان من جسارتی
تا بسته بمانید
 
ف.ب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 7:52 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

 

شب هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد
و من نتوانم رفت
گر چه عقرب خورشید به کام کشد
شقیقه ی مرا
***
تو اما خواهی آمد
با زبانت سوخته از باران نمک
***
روز هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد
و من نتوانم رفت
***
من اما خواهم رفت
و میخک جویده ام را به وزغ ها خواهم داد
تو اما خواهی آمد
از میان گنداب های تاریک مغشوش
***
نه شب را هوای آمدن است، نه روز را
و بدین سان من برای تو خواهم مرد
تو برای من
 
لورکا


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 4:16 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود؟
چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود؟
 
عطار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 1:15 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

من اینجا هستم
یک خانه ابر،یک کهکشان تنهایی،یک هفته باران-باران استوایی
اینجا نشسته ام و زخمهای ِ جهان را شمار می کنم
بر فرش انتظار ِ جاودان دراز کشیده ام و نبض ِ گرم ِ زمان را شمار می کنم
اینجا نشسته ام و زخم های جهان را تیمار می کنم
 
م.فشاهی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1383ساعت 3:13 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 


 
::در خیابان های سرد شب::

من پشیمان نیستم
من به این تسلیم می اندیشم،این تسلیم درد آلود
من صلیب سرنوشتم را
بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم
***
در خیابان های سرد شب
جفت ها پیوسته با تردید
یکدگر را ترک می گویند
در خیابان های سرد شب
جز خداحافظ ،خداحافظ ، صدایی نیست
***
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاری ست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند
او مرا تکرار خواهد کرد
***
آه می بینی؟که چگونه پوست من می درد از هم
که چگونه شیر در پستان های سرد من
مایه می بندد
که چگونه خون
رویش غضروفی اش را در کمرگاه صبور من
می کند آغاز
***
من تو هستم تو
وکسی که دوست می دارد
و کسی که در درون خود
ناگهان پیوند گنگی باز می یابد
با هزاران چیز غربت بار نامعلوم
و تمام شهوت تند زمین هستم
که تمام آب ها را می کشد در خویش
تا تمام دشت ها را بارور سازد
***
گوش کن
به صدای دور دست من
در مه سنگین اوراد سحرگاهی
ومرا در ساکت آیینه ها بنگر
که باز با ته مانده های دست هایم
عمق تاریک تمام خواب ها را لمس می سازم
ودلم را خالکوبی می کنم چون لکه ای خونین
بر سعادت های معصومانه ی هســـــــــــــتی
***
من پشیمان نیستم
با من ای محبوب من، از یک من دیگر
که تو او را در خیابان های سرد شب
با همین چشمان عاشق باز خواهی یافت
گفتگو کن
و به یاد آور مرا در بوسه اندوهگین او
بر خطوط مهربان زیر چشمانت

فـــــــــــــروغ پاییز39
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1383ساعت 7:44 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |