|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
بیدار که شدم اولین چیزی که از سرم گذشت این بند از یه شعر بود : ای بیخبر از حال ما ...
رفتم به ۱۶سالگی ، به شما فکر کردم .
شما هم یادتون میاد ؟
الان حتماً مثه اون موقع ها قیافه ی کلافه ها رو به خودتو ن گرفتید . اما من که از دلتون بیخبر نیستم .
وقتی می اومدید نمیذاشتم نفس تازه کنید دفتر و قلم به دست میشسم کنارتون، که.... واسم شعر بخونید! میگفتی دست از سرم بردار دختر ، ولی تو دلتون مثه بهشت میشد مثه یه دشت پر لاله . وسرخی لاله ها به صورتتون می اومد . و شعر که چه زیبا می خوندی .
شعر ها رو تو دفتر می نوشتم و حس قشنگه کشف یه لاله ی سرخ که پنهونش کرده بودید -در زیر لایه های عمیقی از شکایت از زندگی ،فراموشی و بی اعتنایی- رو تو قلبم .
و می گفتی و می گفتی تا اون بند ...
ما چه گوییم تو را ، قصه دراز است ای جان
آره ، قصه پر سوز و گداز تو بلند بود و من واسه همش تو دلم جا داشتم .وقتی میرفتی . هی با خودم می گفتم مبادا یادت بره ...مبادا غرق زندگی شی . و این مدتها ذکرم شده بود .
حالا 8 سال گذشته . غرق زندگی شدم . اینجا تو این دره نشستم . دور و برم شلوغه . پر از صدا ، پر از هلهله .و من نگاهشون می کنم با لبخند .
همه، همه ی سعی شونو می کنن که بهم بفهمونن چی درسته . چه جوری بهتره . کی باید چیکار کرد . و من نگاهشون می کنم ، با لبخند .
همه شون می خوان واسه همچی تضمین بگیرن . تضمین بدن . همه می خوان خوب حواسشونو جمع کنن که مبادا بیشتر از اون چیزی که می گیرن بدن .
عجیبه . فکر می کردم هر چی شلوغتر می شه ، صدا ها بیشتر می شه. من هم غرق تر میشم . گم تر می شم . اما تو اوج این هیاهو با ریتم تند ضرب ، من رها شدم . لبخند می زنم و حواسم به لاله ی سرخه که تو قلبمه .
چه تازه شده . چه قد کشیده . بزرگ ترشده وسرختر .
به خودم می گم . مبادا یادت بره . مبا دا یادت بره . و نگاهم میره . از دیوارها می گذره . میره به دور ...دور ... میره پی یه دشت پر لاله .
...
دیشب خواب لاله دیده بودم شاید . یا دلم هوای پر کشیدن داشته که این شعر اومده سراغم . چیزی یادم نیست . اما قبل از خواب یهو از خاطرم اون روزی گذشت که دنبال یکی می گشتم که واسم 30 تا سوال ریاضی در بیاره تا من جواب بدم . خانم سمیعی معلم کلاس دومم خیلی سخت گیر بود . یادمه یه معمای ریاضی سر کلاس گفت و کلی همه رو تحقیر کرد که بلد نیستید . من که اونو از شما شنیده بودم واسه نجات پیدا کردن از اون تحقیرا جوابو گفتم . و اون عصبانی شد . گفت فردا 30 تا سوال با جوابشون تحویلم میدی و گرنه...
و اون روز و شب ، وای که چه بر من گذشت . چطور می شد بی اینکه کسی از دورو برم بدونه که من جریمه شدم سی تا سوال پیدا کنم و جواب بدم ؟
چقدر پیدا کردن یه نفر که بفهمه چرا جریمه شدی سخت بود . چقدر پیدا کردن یکی که بی اینکه بپرسه چرا ، واست سوال طرح کنه سخت بود .
اونروز چقدر کار داشتم . نفت کردن چراغ ، مواظب داداشی بودن و ...
اونروز همه کار داشتن ، بیشتر از همیشه ...
اون شب هنوز تو دفترم هیچی نبود و من مثل یک گنجشک از ترس می لرزیدم ...
اول سعی کردم فکر کنم اگه چشمامو ببندم شاید همه چی تموم شه . دنیا ، سوالا ، من ، خانم سمیعی ، همه بزرگترا که همیشه می خواستن من اول باشم ... اما نشد . همه چی هیچی نشد .
و من زیر پتو با یه چراغ قوه با چشم خیس شروع به نوشتن کردم .1 و 2و 3 ...
اون روز فهمیدم این منم که همه ی سوالا رو طرح می کنم ، آدمهارو وارد دفتر زندگیم میکنم . اونها هم با سوالاشون میان . ولی هرکس فقط سوالای خودش رو میتونه بدونه و جواب های خودشو ، تازه اونم اگه بخواد بدونه .
سخته ، هنوز هم سخته . هنوز هم چشمهام رو خیس می کنه . حتی اگه سوالی داشته باشم یا نداشته باشم ...حتی اگه جواب رو بدونم یا ندونم .
هنوز هم ذکر می گم ... تو هستی تو هستی...تو هستی تو هستی ...
مبادا یادم بره مبادا یادم بره... مبادا یادم بره مبادا یادم بره ...
و لاله سرخ در دلم تازه میشه ،از نو .و من می نویسم .