تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream
مادر همیشه می گوید:"هر وقت زندگی غیر قابل تحمل می شود،گنجه ات را تمیز کن.با این کار دلواپسی ها از دست هایت بیرون می ریزد و باعث می شود که فکرت آزاد شود."
اما گفتن این حرف برای او آسان است.مادر در خانه اش پنج گنجه و پنج صندوقچه دارد.اما من ...
 
***
پدر سرگرم هرس کردن باغ است . دختر در کنار باغچه ایستاده و با خود فکر می کند:"پدر یک چیزی از زندگی می داند."
سایه کج بیل،در باغچه،چیزی را قطع نمی کند؛سایه ی بی حرکت،به باغ و راه باریک آن می نگرد. سایه دخترک را می بیند که جیبهایش را پر از گوجه ی سبز می کند .
پدر در حالی که میان شاخه های بریده شده ی کاملاً بیشعور ایستاده ،به دختر می گوید:"تو نباید گوجه های سبز را بخوری؛هسته های آنها هنوز نرم است.اگر گوجه های سبز را بخوری مرگ خودت را بلعیده ای؛کسی به دادت نمی رسد و تو می میری ؛ طغیان تب ،قلب تو را از درون می سوزاند."
 
چشمان پدر، غرقه در اشک است. دخترک در می یابد که پدرش دیوانه وار دوستش دارد. آنک دخترک دوست دارد بمیرد.
به همین خاطر،بعداً همه گوجه های سبز را که در جیب داشت می خورد.هر روز وقتی پدرش حواسش به دخترک نیست،او گوجه های سبز را می چیند و می خورد . دخترک گوجه ها را می خورد و با خود می گوید:"مرا خواهد کشت"،اما چون پدر شاهد گوجه خوردن دختر نیست ، او اجباری ندارد که بمیرد.
 
پدر یک چیزی از زندگی می دانست؛درست مثل مردمانی که درباره ی مرگ حرف می زنند و می دانند که در واقع زندگی ادامه دارد.
 
*از کتاب قلب حیوانی-هرتا مولر
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 4:8 PM  توسط بانوی سپیده دمان  |