تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream
تا به حال جریان بی تکلف واژه ها رو  تجربه کردی؟

عین آبی که روون می شه با نغمه ای ملایم به سمت برکه ای که به اندازه کافی براش جا داره.

شروع کنی به گفتن و دلت نترسه از این که حرفشو به زبونت بده .

می ترسم...می ترسم حرف زدن یادم بره .این واژه های سرگردون از کجا می یان که اینقدر بی نام ونشونن؟

انگار واژه ها رو از دیگرون می دزدیم تا حرفهامون رو بگیم ولی حرفها با بی رحمی هیچ وقت گفته نمی شن.

تو هیچ وقت دچار پریشونی و بی قراری از این دست شدی؟

اگر خواستی تصویرم کنی ،نقش کن درماندگی آهویی غریب در دام .

***

راست میگفتی  زبان چه قاصر است به گاه سوختن.

کاش می شد دوستت دارم را از جنس نگاه کنم و تا سپیده به چشمانت بدوزم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 7:15 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

 

 

چه خوب بلدي

اين همه بهانه را دور من بنشاني

تا طرف تو را بگيرند

اصلا مي بيني خودت را

وقتي ارسطو مي شوي

و باب علل را مي گشايي؟

يك-علت مادي

           نه واقع نيست ،

دو-علت فاعلي

          نه واقع نيست،

سه-چهار...

و علت غايي را لابد

در چشم هاي خيس و موي درهمم ميجويي

نه ،

انگار يادت رفته من شيرين قصه ام

يادت رفته چقدر چقدر بايد نازم كني

تا يادم بماند

كه ليلاي توام.

چقدر دنيا پر شده

از آدمهاي پر زور

چيز بلد

مسلط ، محق

حتما لازم است ديگر.

خوش به حال تو

چه خوب چيز ها را بلدي

چه خوب بلدي

حواس آدم را پرت كني

آدم را بترساني

تا مقصود واقع شود

اما يادت رفته

به من بگويي

"خوش به حال تو

چه اسان گريه مي كني "

يادت رفته

غم چشمهام آسمان را پاك سياه مي كند

يادت رفته .

۱۸آذر۸۵

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 12:24 PM  توسط بانوی سپیده دمان  |