تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

"تکنیکهای مثبت اندیشی نمی توانند در ما تحول و دگرگونی ایجاد کنند.این تکنیکها به سادگی ابعاد منفی ما را سرکوب کرده و به ضمیر ناخودآگاه یا زیرزمین وجودمان می فرستند،پس نه تنها کمکی به آگاهی ما نمی کند بلکه بر خلاف آگاهی و بینشمان نیز عمل خواهند کرد.

مثبت اندیشی یعنی فشار دادن منفی ها به ضمیر ناخودآگاه و شرطی کردن ضمیر آگاه با افکار مثبت.ولی مشکل اصلی در اینجاست که ضمیر ناخودآگاه بسیار پر قدرت تر از ضمیر خودآگاه میباشد.در واقع ضمیر ناخودآگاه 9 برابر قوی تر از ضمیر آگاه است.بنابراین اگر چیزی ناآگاهانه شود 9 برابر در وجودمان تقویت خواهد شد،دیگر به صورت قبلی خود را نشان نخواهد داد و راههای جدیدی برای نشان دادن خود پیدا می کند.

پس می بینیم که مثبت اندیشی روش بسیار ضعیفی است.اگر این روش را به درستی درک نکنیم، بینش غلطی نسبت به آن خواهیم داشت.
مثبت اندیشی از یک گروه مسیحی به نام Christian science در آمریکا متولد شد.آنها اعتقاد دارند که هر چه در زندگی انسان اتفاق بیفتد فقط انعکاسی است از فکر او.اگر بخواهید ثروتمند شوید راجع به آن فکر کنید و پولدار خواهید شد.فقط با افکار مثبت است که شما ثروتمند می شوید و دلارها به سوی شما سرازیر خواهند شد.

این نکته مرا به یاد داستانی می اندازد. مرد جوانی در راه می رفت که به زن پر سن و سالی برخورد.آن خانم پرسید:حال پدرتان چطور است؟مدتی است که به ملاقات هفتگی مثبت اندیشان که خود تأسیس کرده نمی آید؟
مرد جوان گفت: پدرم بسیار مریض است و احساس ضعف شدیدی می کند.
آن خانم خندید و گفت:این فقط افکارش است و بس. او فکر می کند که مریض است،اما مریض نیست. زندگی از افکار درست شده است.هر چه فکر کنید همان می شود. پس به او راجع به ایدئولوژی که به ما یاد داده است یادآوری کنید. به او بگویید که در ذهنش به سلامتی فکر کند.

مرد جوان گفت: بسیار خوب این پیام را به او می دهم. بعد از ده روز مرد جوان مجدداٌ آن خانم را دید. زن سالخورده پرسید،چه اتفاقی افتاده است و چرا پدرش همچنان به جلسات نمی آید؟

مرد جوان گفت:من پیغام شما را به او دادم،اما حالا او فکر می کند که مرده است. نه تنها او بلکه همه فامیل و همسایه ها و حتی خود من نیز چنین فکر می کنیم. او دیگر با ما زندگی نمی کند بلکه به قبرستان رفته و در آنجا زندگی می کند.
مثبت اندیشی بسیار سطحی است. ممکن است در چندین چیز کوچک ما را یاری کند،به خصوص در مورد چیزهایی که ذهنمان آنها را خلق کرده می تواند آن چیزها را عوض کند.اما همه زندگی انسان بوسیله فکرش خلق نشده است.پایه های این فلسفه بر این مطلب استوار است که اگر منفی فکر کنید برای شما اتفاق می افتد و اگر مثبت فکر کنید آن هم برای شما اتفاق خواهد افتاد.این نوع نوشته ها در آمریکا بسیار رواج دارد،ولی در شرق این افکار بسیار بچه گانه اند.فکر کنید و پولدار شوید،همه می دانند که این فکر بسیار احمقانه است .نه تنها احمقانه بلکه بسیار زننده و ساده لوحانه به نظر می رسد.ایده ها و عقاید منفی ذهن باید رها شوند،نباید بوسیله افکار مثبت سرکوب شوند. ما باید ضمیری را خلق کنیم که نه مثبت باشد و نه منفی.آن ضمیر خالص خواهد بود.در آن ضمیر خالص،شما به طریق طبیعی و شعف باری زندگی خواهید کرد.
اگر شما یکسری افکار و عقاید منفی را به خاطر این که شما را اذیت می کنند سرکوب کنید مثلاً اگر از دست فردی عصبانی باشید و آن عصبانیت را در وجودتان فشار دهید و سعی کنید انرژی را در درونتان مثبت کنید و مثلاً سعی کنید دیگران را دوست بدارید،به خصوص کسی را که از دستش عصبانی بودید،باید بدانید که تنها خودتان را گول می زنید.
عصبانیت در عمق وجود شما باقی مانده است و حالا شما دارید با وایتکس آنرا سفید میکنید. در سطح،ممکن است شما لبخند بزنید،اما این لبخند فقط مربوط به لبهای شما می شود.با خودتان با قلبتان با وجودتان ارتباطی پیدا نمی کند.به این ترتیب بین لبخند و قلبتان یک سد بزرگ گذاشته اید. این همان احساس منفی سرکوب شده است.
فقط این یک احساس منفی نیست،در زندگی روزمره ما هزاران احساس منفی وجود دارد. مثلاً ما شخصی را دوست نداریم، و یا ممکن است نسبت به خیلی چیزها بی علاقه باشیم.اصلاً ما نسبت به خودمان هم بی توجهیم.غالباً در اوضاع و احوالی قرار می گیریم که باب میل ما نیست.همهء این آشغالها در ضمیر ناخودآگاه ما جمع می شوند و در سطح ِ ما یک آدم دورو به وجود می آید که میگوید من عاشق همه هستم و عشق راهی برای شعف است،ولی شما شعفی در زندگی این شخص نمی بینید. او جهنم را در درون خود جمع می کند.

 مثلاً وقتی که دوست دارید گریه کنید به شما می آموزد که آواز بخوانید و آدم مثبتی باشید، شما هم اگر اندکی سعی کنید می توانید این کار را بکنید.اما این گریه های سرکوب شده در شرایطی دیگر که دشوارتر نیز خواهند بود بیرون میآیند. در سرکوب کردن حد و حدودی وجود دارد.آواز خواندن این شخص بی معنی است، چون آنرا حس نمی کند و از قلبش بلند نمی شود. فقط فلسفه ای است که به او می گوید:"همیشه مثبت را انتخاب کن."
من صددرصد مخالف این نوع مثبت اندیشی هستم.بگذاریدزندگیتان چیزی را که ورای مثبت و منفی است نشانتان دهد، چیزی که بسیار فراتر از مثبت و منفی است و شما را منقلب خواهد کرد. به این طریق شما هیچ وقت بازنده نیستید. چیزی که نه مثبت است و نه منفی ،پاره ای است از هستی.
اگر در چشمانتان اشک حلقه بسته است بسیار زیباست،همین گریستن آوازی پرشکوه به همراه دارد. پس بدون ترس از مثبت و یا منفی بودن گریه کنید،مطمئن باشید که بسیار زیباتر از یک لبخند دروغین خواهد بود."

 

مقاله بالا از خانم سیمین جعفری است که از سایت charismaco  برایم فرستاده شده .

برایم بسیار جالب و متفاوت بود . (در مورد باقی سایت نظرخاصی ندارم و آوردن نام آن به معنای پیشنهادش نیست).

 

 

 

زیبایی را که همگان همچون زیبایی تصدیق کنند ، آنگاه زشتی هست

خوبی را که همگان همچون خوبی تصدیق کنند ، آنگاه بدی هست

پس بودن و نبودن مشترکا در پیدایی شان وضع می شوند

سخت و آسان مشترکا در مکمل بودنشان وضع می شوند

بلند و کوتاه مشترکا در مواضع شان وضع می شوند

پیش و پس مشترکا در توالی شان وضع می شوند

پس فرزانه بی آنکه دخالت کند به کارها سر و سامان میبخشد و بی آنکه سخنی بگوید ، تعلیم می دهد

همه چیز بی وقفه رشد می کند بزرگ می شود به خود ، وکسی را بر آنها تملکی نیست .

کار کرده شد و کسی را به آن اتکایی نیست .

دست آورد ها یافته شد اما کسی دعوی نام نمی کند .

چون کسی مدعی نام نیست ، دست آورد ها همیشه هست  .

 داؤو. د. جینگ

 

این متن در جمعه  Nov 2003 14:03:2 21 توسط دوستی برایم فرستاده شد اما آن موقع چیزی از آن نفهمیدم ...اصرار من بود یا این متن نمیدانم اما بار دیگر یک سال و نیم بعد در کتابی که هدیه گرفتم- برای اشنایی با موهبتی که بعدها به زندگی ام امد – دیدمش و تا به حال رهایم نکرده .

 

 

روزی دل به دریا زدم و از رنج در اینجا فریاد بر آوردم ...هر کس چیزی گفت اما بعضی از حرفها مثل متن بالا نیامده اند که به آسانی همه حرفها بروند .

دوست شاعری گفت که ببین این به قول تو رنج چه به تو داده و ... و در آخر چون همیشه دعایم کردکه "مهربان باشی حتی با رنج " .دروغ نیست اگر بگویم هرگز دعایی به این زیبایی در حقم نشده بود .

 

 

دوستان زیادی هستند که می دانم اینجا می آیند و صاحب نظرند . دوست دارم درباره مقاله اول برایم بنویسید و یا هر چیزی که در این پست آمده و در ظاهر بی ربطند اما چیزی ست که خواستم که حداقل به خودم یاد آوری اش کنم .

در ضمن مدتی در فکرم که خواهش کنم هر کس بهترین کتابهایی که خوانده برایم بنویسد .فکر می کنم فرصت خوبی ست .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 11:18 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی

                                گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی

تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت

                                 بمردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی

بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را

                                 ز لعل روح فزایت ببخش آنکه تو دانی

خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آبست

                                 اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی

امید در کمر زرکشت چگونه نبندم

                                 دقیقه ایست نگارا در آن میان که تو دانی

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

                                 تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

یکیست ترکی و تازی در این معامله حافظ

                                حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

 

Love's Language

Breeze of the morning ,at the hour thou knowest

The way thou knowest, and her thou knowest ,

Of lovely secrets messenger,

I beg thee carry this despatch for me;

Command I may not:this is but a prayer

Making appeal unto thy courtesy.

***

Speak thus , when thou upon my errand goest:

"My soul slips from my hand , so weak am I;

Unless thou heal it by the way thou knowest,

Balm of a certain rulby , I must die."

***

Say further , sweetheart wind , when thus thou blowest:

"what but thy little girdle of woven gold

Shoud the firm centre of my hopes enfold?

Thy legendary waist doth it not hold ,

And mystic treasures which thou only knowest?

***

Say too : " thy captive begs that thou bestowest

The boon of thy swift falchion in his heart ;

As men for water thirst he to depart

By the most speedy way of death thou knowest .

***

I beg thee to no one else thou showest

These words I send- in such a hidden way

That none but thou may cipher what I say ;

Read them in some safe place as best thou knowest."

***

When in her heart these words of mine thou sowest

For HAFIZ , speak in any tongue thou knowest;

Turkish and Arabic in love are one

Love speak all languages beneath the sun .

 

 R. Le Gallienne

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 9:30 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

نه،فایده ای ندارد...چیزی به خاطرت نمی آید. کاملا از یاد برده ای ،طرحش را... نگاهش را...

دلم برایت می سوزد.

حالا دیگر تصویرهایی که می کشی همه بی چشمند . پیشترها طرح ها نگاهت می کردند.

از کجا شروع شد؟ از آنروز که راهیش کردی و او بازگشت در آخرین دم و دست در گردنت حلقه کرد و گریه که امانت را برید ندیدی رفتنش را ...یا قبل تر از آن ، آنروز که سوخته تر از همیشه آمد و نشست بی کلامی زانو به زانویت تا نبینی که توان ایستادنش نیست .یا آن روز که از شرم پشت به دیوار تکیه داد و هر چه کرد که صدایش کنی نامش بر زبانت نیامد ...آنروز بود انگار که آنقدر شکسته آمد که نشناختی اش و اگر آن دو مردمک آشنا نبود که بگویند ":توهنوزهمانی برای من"پا به فرار می گذاشتی . یا شاید آنروز بود که دستت را خواست و در دستش نهادی اما بی قلبت چرا که قلبت را در دست دیگر می فشردی ...

آنروز بود بر آن زمین تفته که سایه به سایه ات آمد اما ندیدیش چرا که چشمت به آن پرنده بود که نمی دانستی به سویت می آید یا از تو می رود و وقتی گفت :"تو از من نمی روی " شال سیاهت را بر صورت خورشید کشیدی .آن روز بود در آن آبی تند بی ستاره که دست بر پیشانیش نهادی و دستت لرزید از سرمایش چشم به چشمش دوختی و خطوط رنج را با خیسی اشک از چهره اش زدودی ...آری بی گمان از همان روز بود که از یاد بردی ،طرحش را... نگاهش را ...دلم برایت می سوزد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 10:29 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

بالا

بالا

ریتم تند قدمها و

رسیدن به آن

جاده ی کوتاه امنیت

از عبور تند بی پرسشی زندگی

نفسها

دستها

وزیدن بی واژگی محض

در آن امنیت کوتاه

پایین

پایین

کند و لرزان

نخواستن

نخواستن اما رسیدن

از تو پرسیدن

"چگونه توانستی ؟"

...

از تو پرسیدن

همیشه آسان تر بود

از تو پرسیدن

پاسخی را در کندی آن سقوط

همراهمان نمی کرد.

عبور... عبور

این منم اکنون و این پاییز همان پاییز؟

از تو می پرسم

"چگونه می توانم؟

چگونه توانستم؟"

آن روزها

دلتنگی همین قدر بی واژه بود

این روزها

جاده ای نیست و هنوز

دست ها

چشمها و

نفسها را

وصف این دلتنگی

آسان تر است

و لب ها

حیف از آنها که بگویند

با لب ها

باید بوسید.

۱۲مهر۸۵

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 8:24 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

با من بگو مهربان من،

پرنده ها چطور جفتشان را انتخاب می کنند؟

آشیانه ای ساده روی درخت، دو پرنده ی عاشق ،بدون آنکه با هم استبداد و زورگویی به خرج دهند .بدون آنکه دیگران برایشان رای صادر کنند ،بدون آنکه الفاظ دیگران میانشان عقد ببندد ...

 قدری خودشان آواز می خوانند و مهر و یگانگی بینشان این عقد را محکم میکند . شیرینی آنها به شاخه ها چسبیده، با هم می خورند .

به جای آینه و قالی نمایش دادن ،به جای به ترازو بردن همه چیز بساط آشیانه شان را با هم مرتب می کنند راستی و دوستی دارند ...

افسوس ، خدا به انسان این تقوی و شادی طبیعت را نداده که مثل پرنده زندگی کند.

 

من می خواهم پرواز کنم ؛ نمی خواهم انسان باشم . چقدر خوب است این هوای صاف و آزاد ، این اراضی وسیع وقتی یک پرنده از بالای آن می گذرد.

من از راه های دور می رسم ؛ در این دیار نابلدم .

مهربان من در کدام نقطه آشیانه کنم؟ تو کجا را نشانم می دهی؟

چرا شعله های قلب اینقدر ممتد است ؟

این آتش چرا خاکستر نمی شود؟

با من بگو مهربان من ، انسان چرا دوست می دارد ؟

 

س.سپهری

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:45 PM  توسط بانوی سپیده دمان  |