|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
برای سه دوست:
میگی:" تو لفافه می نویسی "، هر چند قبول ندارم ولی اگه هم اینطور باشه به قول اون شاعر آوانگارد :یقیناً نویسنده حق دارد جز برای رضایت خویش ننویسد.
تو که منو می شناسی ،سخت نگیر و تو لفافه نخون.
***
میگی:" یه روزی اولدوز بودی ،خیلی عوض شدی"
نمی دونم چرا اینو میگی .از نوشته های اینجاست یا چیز دیگه ای. لحنت سنگینه مثل تسلیت .تکونم می ده پس یه چیزی هست ... دلم شور می افته تا صبح میشینم و تمام نشونه های عالم اولدوز بودن رو دوره می کنم.حالا اولدوزه که نشسته واینا رو می نویسه .قبول دارم که
اولدوزو قایم کردم اما گمش نکردم .اولدوز زیر پوستمه ،پوستی که سعی میکنه یاد بگیره کلفت تر بشه. پوستی که می خواد مثل خوابی باشه که اولدوز خودشو به اون می زنه. مثل بی خبری و گنگی و سکوتی که اولدوز واسه قایم کردن بیداریش بهش تظاهر می کنه . الدوز حالا رنجیده اما نترسیده ،هنوز اون پرها تو جیبشن .هنوز اونقدر شجاست که بمونه، اونقدر شجاع که فراموش نکنه .هرچند که زمستونش خیلی طول کشیده هر چند که مدتهاست هیچ کلاغی ندیده و یاشاری همسفرش نبوده.
***
چیزی نمی گی گفتنی ها رو گفتی و اونچه باید نشنفتی.
حق داری، اما ساکت نشین . بگو دختر این رسمش نیست .
بگو: به یاد بیار اون روزایی رو که زندگیتو گرفته بودی تو دستتو و لب دره ایستاده بودی .
اون چیزی که تو بودی برای یک بانوی خسته درواژه نمی گنجه اما دوست دارم حالا که دارم برات می نویسم دوست صدات کنم .همون که می گفتی مدتهاست برات یک سانتی متر هم عمق نداشته .
دوست ، چیزی نمی گی اما اونچه گفتی هنوز به شفافی و سادگی اولین باره شنیدنشون در من جاریه و تازه ام میکنه. می گفتی واسه صدا زدن من دلیل مستحکمی داری که اصلاً عقلی نیست پس بهش شک نمی کنی .می گفتی آدما رو از چشماشون می شناسی ،اگه از روزمرگی گفتی واسه اینه که بعد از اون همه امتحان حالا می دونی که راه ما از میون آدما می گذره اینکه هر کاری به صرف تکراری بودنش و ظاهرش لزوماً محتوای تکراری نداره. گفتی از جنس باوری و بودی .گفتی مراقب باش و هرگز حجامت شعر رو به وقت دیگه ای ننداز چون تو سینت تلنبار میشن و بعده چند وقت جلوی زاده شدن شعرای تازه رو می گیرن . گفتی هر وقت خواستی از هراس خداحافظی از سلامی دوباره نترسی
هفت بار با خودت بگو :"انسان تنها آمده و تنها می رود ...تنها صداست که می ماند" گفتی و گفتی و حالا خاموش نشستی، که کوه هم که بود صدات را بر می گردوند اما این دختر ...
یادمه گفتی در این بازی مسافت یک شوخی بیش نیست منم می گم ،دوست ، کسی که مثل هیچکس هستی و دوستم داری در این بازی مسافت یک شوخی بود و هست و می ماند.
10 روز اول این ماه گذشت و من دووم آوردم .
شهریور واسه من همیشه مثل قسمت آخر سریال های ایرونی میمونه. همه چیز اونقدر کش می آد تا در لحظه مورد نظر با شدت هر چه تمام تر رها شه.
آره یه نمایش ، اما برعکس نمایش های مذکور این قسمت سریال من نه دروغ و قابل پیش بینیه نه نخ نما و رو .
"حقیقت" اونم از نوع عریان، بی هیچ تخفیفی .
یک ماه تمام عیار. ماهی که از قضا در آخرین روزش به اصرار به دنیا آمدم.
شهریور برای من مثل هملت شاملوست ..."و پرده ...در لحظه محتوم...فرو خواهد افتاد"
شهریور واسه من یعنی وقت درو . یعنی شش دانگ حواست جمع نتیجه ،یعنی اعتراف ،فصل پوست انداختن ،چشم دوختن در چشمهای زندگی ...سینه سپر کردن که من بودم و ....پذیرش .
دعایم کنید.
برای تو می نویسم:
اولین هفته گذشت و من دووم آوردم.
اولین هفته از اون هشت هفته .هــــــــــــــــــــــــــشـــــــــــــــــــــــــــــــــت هفته خودش یه عمره، چندین سال نوری.
اگه این روزی نه ساعت کار نباشه ، اگه این خرده ریزای مشترک که هر جا می رم باهامه نباشن دیگه چه به روزم می آد.
به ازای هر هفته یه دفتر صد برگ باید تحویلم بدی. قول دادی برام بنویسی و می دونی که قول به بانو شوخی بردار نیست.
و من هم عزیزکم" ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری" .
گاهی به ابیاتی آنچنان شیفته می شوم که گویی از آن منند...
حتی آنچه را علیه زندگی سروده ام
برای زندگی سروده ام
حتی آنچه را برای مرگ سروده ام
علیه مرگ سروده ام
...
من سنگها را از چشمانم بر می دارم
و نیز از دهانم
من سنگها را از دلم بر می دارم
و نیز از سرم
همه را در آفتاب می نهم
تا گرم شوند
همه را بر سبزه می نهم
تا عشق بورزند
شباهنگام پس می گیرمشان
سنگها و کودکانشان را
آنها را در دهان می نهم
بر چشمانم
سنگهای گرم
بر دلم، در سرم
تا گرمم کنند
با آفتاب روزشان
آنگاه پی خواهم برد
چه زیبا بوده روز
و در خواهم یافت
که من نیز زیسته ام.
***
هر گاه به دهانت می اندیشم
که چه سان با من سخن می گوید
پس به واژگانت می اندیشم
به اندیشه ات
و آنگاه به واژگان چشمانت.
هر گاه که به دهانت می اندیشم
که چگونه بر دهانم فرود می آید
دیگر اندیشه ایم نمی ماند
مگر اندیشیدن به دهانت
بازبه دهانت
به آغوشت
و به چشمانت!
***
چشم دارم آری
چون تو را می بینم
گوش دارم
چون تو را می شنوم
دهان دارم
چون تو را می بوسم
به راستی آیا
چشمها و گوشهایم همین ها خواهند بود
دهانم همین است
گر ترا نبینم و نشنوم؟
گر ترا نبوسم؟
***
بر سینهایت دو ستاره
بر چشمانت دو بوسه
شبانه
زیر آسمان بی باک.
در چشمانت دو ستاره
بر سینه ات دو بوسه
شبانه
زیر ابرهای بی ماه.
زیر آسمان بی تاب
بوسه ها و ستاره هامان را
باید تاخت زنیم.
که در راحت باش این کارزار
سینه ها و چشمها
آسمان
ستاره ها و بوسه ها
ما را بس!
***
اگر من
خیلی پیرم برای تو
اگر تو
خیلی جوانی برای من
معنایی ست در خور درسنامه ها
و برای حسابگران
که همه چیز را به قواره می برند.
***
زندگانی شاید می توانست
آسان بگذرد
اگر من تو را
هرگز ندیده بودم.
غمی کمتر
به گاهی که فراقی نبود
و هراسی کمتر
از هجرانهای متوالی.
...
زندگانی شاید می توانست
آسان تر بگذرد
اگر من
تو را ندیده بودم
که خود دیگر
این زندگانی نبود.
***
خواهش با تو بودن
دور شدن از روزمرگی
تو را خواستن
در تو گم شدن
نزدیکتر از هر چیز
نزدیک تر از دستهای درهم
تنگ تر
دهان بر دهان
با تو بودن
در تو بودن
بوسیدن
بوسیدن از برون
نوشیدن از درون
هر چه ، هر گونه، به هر مقدار
تو را به کام در کشیدن
چون نفسهایم
تا ژرفا
بی هیچ بازدم.
در دقایق فرجامین
به فاصله ایستادن
تو را تماشا کردن
و باز بوسیدن.
***
می بوسمت
نه تنها
دهانت را و
سینه ات را و
زانوانت را،
خواهشهایت را هم میبوسم.
آرزوها و
اندیشه ات را
تردیدها و
شهامتت را...
عشقت را
که از برای من
آزادی ات را
که از برای تو
پاهایت را
که تا اینجا آمده اند و
باز خواهند آمد.
تو را می بوسم
به همان سان که هستی
و همان گونه که خواهی بود
فرداو فرداها...
و به هنگامی که دیگر من
سپری گشته ام.