|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
نامریی شده ام دیگر حتی سفید هم نیستم که در تاریکی ها آسان تر پیدایم کنی .می نگارم و می نگارم این قصه را و هر چه پیشتر میروم محو تر می شوم ...قهرمانی هستم که نیست ،قهرمانی که همه کس بود حالا سایه هم نیست .قصه به نام او بود .به نام صورتش که به آفتاب می آمد به نام صدایش که به سادگی سیب بود به نام شاعرانگی اش به نام قلبش که هیچ عشقی و هیچ زیبایی از یگانگی اش نمی کاست.هیچ کس چون تو نام بر او نمی نهاد و خوش آهنگ تر از تو به نامش نمی خواند حالا نه نام دارد و نه نشانی. صدایش کن حتی اگر شده به نام هیچ .صدایش کن.