|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
و حرفهایی هست برای نگفتن.
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند.
حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشندو کلماتشان هر یک انفجاری را در بند کشیده اند.
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...اینان همواره در جستجوی مخاطب خویشند .اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند و اگر نیافتند...نیستند.
×××
کتابهایم را دوست نداری و من از دیشب تا به حال دو کتاب خوانده ام و طبق معمول با همه ی شخصیت ها و به جای همه شان زندگی کرده ام...به جای دختری که زیبا هست و شاید نیست ،دوست داشتنی هست و نیست، ساده و معصوم است و نیست...دختری که در نیافتنی ست .
×××
نیمه ی روشن من در آن سو با خیالی سرمست است در تکاپوست در تدارک چیزهایی ست که من با چشمهایی که زود خسته می شوند یا گاهی خود را به خستگی می زنند تا تو نازشان را بیشتر بخری هرگز نمی بینمشان ...فکر همه چیز را کرده حتی پارچه ی زری دوزی شده ای که قرار است قندهای سابیده شده بر آن بریزند...به همین سادگی.
×××
بی فایده است ،حتی لاک صدفی نیز دستهایم را که شبیه دستهای مادرم شده تغییرنمی دهند ...
×××
صبح روز دوشنبه ای حوالی ساعت ۱۰ ،دختری خواهم داشت...
فصلش را بگذار خدا انتخاب کند.
امضا :نوستر آداموس ِمادر
از کجا آمدی؟…کدام طلسم را شکستی ؟در میان غریبه ها ،در هیاهو ،چگونه با نگاهت لرزاندی ام بی آنکه ذره ای از تقدس آن لحظه بکاهی؟ . در کدام گوشه پنهان شدی ناگاه؟…چگونه از خود راندمت؟ چگونه پرت دادم به بام حقیری که لایقت نبود؟
من ستاره ی صبح بودم و تو آفتاب ؟ من ماه تمام بودم و تو برکه ی آب؟
چگونه ماهت شدم در پس ابری که تصویرم را حتی از ساغر ِاشکی که به کف داشتی دریغ کرد؟
…
امروز قسمم دادی ،قسمت دادم در آبی تند که به هر سو که چشم میدوختی بود و در تلا لو سبز که از روحمان جوانه زد ودر چشم بر هم زدنی درخت شد …بالا رفت و هلهله کرد تا سقف آسمان بلرزد و باد را برآشوبد …
دیدی چه آسان آب می شوم در دستت؟ دیدی چگونه شعله ور می شوم؟ … آه، باد بیچاره…چه ساده می اندیشید، چه زوزه ها کشید تا خاموشمان کند. بر فریادش خندیدم .شعله ورتر شدم. دیدی که سوزاندمش؟
…
اگر گفتم دور را هم ببین اگر گفتم همه را به چشم بسپار، خواستم امتحانت کنم . خواستم بدانم اگر به فاصله ی یک نفس از تو نبودم، اگر نبودم ،می توانی در شقایق های سوخته ی کنار دیوارهای ریخته مرا ببینی. می توانی در رنگهای رنگین کمان، در طرحهای هندسی ،بر تنه ی کاج ها، بر نیمکتی که خالی ست پیدایم کنی؟
…
خواب می بینم؟رویای توست یا من؟ …کی رویاهایمان به هم آمیخت؟
نه، دیگر نمی پرسم کی- چرا- چگونه .من و تو اهل چرایی نبودیم و نمی شویم.
پر درد ِخاموش من، به هیچ چرایی پاسخ نگو.
ولی تو رابه عشق قسم که برایم بنویس ...دلت را برایم بنویس.
۵ اردیبهشت ۸۵
به نام خداوند جان آفرين
سعدي براي من ياد آور لحظه هاي عزيزي ست.دفتري داشتم كه غزلهايي كه بر تار جانم زخمه ميزد را در آن با رسوم خاصي مي نگاشتم.عادت ِهميشه من بود و هست كه براي شعرخواني با دفترِشعر انس بيشتري دارم تا كتاب.از ميان بسيار دفترها كه داشتم ودارم -هر يك به نام اهل دلي- اين دفتر آنقدر برايم جان دارد كه درمتلاطم ترين لحظه ها اگر در دستم بگيرمش بي آنكه حتي برگي ازآن را بخوانم آرامشي ژرف مي بخشدم. فكر كردم در روزي كه به نام اوست به جاي شرح حال نويسي وكه بود وچه ها كرد غزل نوشتن از او خوشتر است وچه هديه اي عزيزتر ازغزل، كه عاشقانه براي من يعني غزل سعدي.
هزار جهد بكردم كه سّرعشق بپوشم
نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم
بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم
شمايل تو بديدم ،نه عقل ماند و نه هوشم
حكايتي ز دهانت به گوش جان آمد
دگر نصيحت مردم ،حكايت است به گوشم
مگر تو روي بپوشي و فتنه باز نشاني
كه من قرار ندارم كه ديده از تو بپوشم
من رميده دل آن به كه در سماع نيايم
كه گر به پاي در آييم،به در برند به دوشم
بيا به صلح من امروز و در كنار من امشب
كه ديده خواب نكرده است زانتظار تو دوشم
مرا به هيچ بدادي و من هنوز بر آنم
كه از وجود تو مويي به عالمي نفروشم
مرا مگوي كه سعدي طريق عشق رها كن
سخن چه فايده گفتن ،چو پند مي ننيوشم
براه باديه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
×××
دوش دور از رويت اي جان ، جانم از غم تاب داشت
ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت
نز تفكر عقل مسكين پايگاه صبر ديد
نز پريشاني دل شوريده چشم خواب داشت
نقش نامت كرده دل محراب تسبيح وجود
تا سحر تسبيح گويان روي در محراب داشت
ديده ام مي جست ،گفتندم نبيني روي دوست
عاقبت معلوم كردم كاندرون سيماب داشت
سعدي اين ره مشكل افتاده ست در درياي عشق
اول آخر در صبوري اندكي پاياب داشت
×××
غم زمانه خورم يا فراق يار كشم
بطاقتي كه ندارم كدام بار كشم
نه قوتي كه توانم كناره جستن از او
نه قدرتي كه به شوخيش در كنار كشم
نه دست صبر كه در آستين عقل برم
نه پاي عقل كه در دامن قرار كشم
چو مي توان به صبوري كشيد جور عدو
چرا صبور نباشم كه جور يار كشم
شراب خورده ي ساقي ز جام صافي وصل
ضرورت است كه دردسر خمار كشم
گلي چو روي تو گر در چمن بدست آيد
كمينه ديده ي سعديش پيش خار كشم
×××
بگذار تا مقابل روي تو بگذريم
دزديده در شمايل خوب تو بنگريم
شوق است در جدايي و جور است در نظر
هم جور به كه طاقت شوقت نياوريم
روي ار به روي ما نكني حكم ازآن توست
باز آ كه روي در قدمانت بگستريم
ما را سري ست با تو كه گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم برآن سريم
گفتي ز خاك بيشترند اهل عشق من
از خاك بيشتر نه كه از خاك كمتريم
نه بوي مهر مي شنويم از تو اي عجب
نه روي انكه مهر دگر كس بپروريم
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم
ما خود نمي رويم روان از قفاي كس
آن ميبرد كه ما به كمند وي اندريم
سعدي تو كيستي كه در اين حلقه كمند
چندان فتاده اند كه ما صيد لاغريم.