تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

هستی نداردبها بی عشق و مستی

مستی بود کار ما، در بزم هستـی

میخانه و جام می ، ساغر پرستی

خوش تر بود درد عشق از تندرستی

چون سالی که می رود من نیز رهسپارم..."گیلان وا "وزیدن گرفته . بی تابم ...بی تاب بهار، بی تاب شکوفه ها و نغمه ی بلبلان ...بی تاب سرزمین رویاهای کودکی ...

می روم تا به جای همه ی عزیزانم که دورند از من سینه را از عطر خاک نمدار پر کنم می روم تا راز عشقم را به گوش دریا برسانم .

سپاس از خدایم که هر روز و هر روز با عشق درسهایم را به من آموخت و هدیه هایی بس گرانبها در این سال به من بخشید .

سپاس از قلب پاک و مهربان مادر وپدرم برای همه ی محبت ها و فداکاری هایشان.

سپاس از همه دوستانم ...مهربانانم که اگر درکنارم بودند برکت حضورشان و اگر دور بودند، یادشان شادی ام بخشید.

سپاس از تو بهترینم برای عشقت وبرای صبرت.

به امید بهاری شدن قلبهایمان و نو شدن هر روزمان.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 1:37 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

بیشترین عشق جهان را به سوی تو می آورم

از معبر فریادها و حماسه ها.

چرا که هیچ چیز در کنار من

  از تو عظیم تر نبوده است

 که قلبت

چون پروانه ای

ظریف و کوچک و عاشق است.

 

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی

و به جنسیت خویش غره ای

به خاطر عشقت

ای صبور ، ای پرستار

ای مومن

پیروزی تو میوه ی حقیقت توست.

 

رگبارها و برف را

طوفان و آفتاب آتش بیز را

به تحمل و صبر

شکستی.

باش تا میوه غرورت برسد.

 

ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن توست،

پیروزی عشق نصیب تو باد. 

از برای تو، مفهومی نیست

نه لحظه یی:

پروانه يیست که بال میزند

یا رودخانه يی که در گذر است.-

هیچ چیز تکرار نمی شود

وعمربه پایان میرسد:

پروانه بر شکوفه یی نشست

و  رود

به دریا پیوست.*

 

روز جهانی زن گرامی باد.به امید رهایی ، برابری ،عدالت امنیت و آزادگی برای همه ی انسانها. 

    شبانه  ۱۰-بامداد *

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 1:19 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

وقتی تو با منی... نگاهم که می کنی... وقتی برای صدا کردنم هنوز بغضت را فرو می بری به فرهاد می مانی و تیشه ی عشق کمان وار بر شانه ات .

وقتی نیستی...نگاهم که نمی کنی...صدای لرزانت که نیست...دستان لرزانم رابر خطوط محزون نامه هایت که هنوز بر برگهای مچاله شده شان گریه می کنند می کشم تا نوازشت کرده باشم به جبران آنهمه بی مهری...

آری واژه هایت هنوز می گریند ..."همه چیز تمام شد .حتما می گویی مگر چیزی هم بود که بخواهد تمام شود؟برای تو نه ،ولی برای من همه چیز بود؛ خیالت، فکرت. با تو نفس می کشیدم با تو زندگی می کردم ...آنوقت تو با یخ آن دو مردمک سیاهت حتی نگاهم نکردی حتی خیالت را دریغ کردی.

 یادت هست ؟یادم دادی :نرنج ،قوی باش." نه شنیدن" آدم را بزرگ می کند، مرد می کند ...

یادم دادی... اما افسوس، نیاموختم...کاش سردی نگاه و کلامت آتش درونم را سرد می کرد ...

مرد باشم بی تو ،بانوی من ...نباشی نباشم ..."

میدانم که نمی دانی .این تیره مردمکها بعد از آن گناه کودکانه که چرا نگاه نکردند ،چه اشکها که باریدند. به جرم آنکه ندیدند تو را ،به تماشای چه تاریکی ها که محکوم شدند... این آهوان سیاه وحشی از همه رمیدند و سرگردان دیار تنهایی شدند وبی آنکه یک قدم پیش روند بار دیگر به تو رسیدند که شکسته و خسته عشقی را پاسبانی می کردی که شعله اش را افروخته و گریخته بودند.

چه می توان نوشت همسنگ آن همه تشنگی و انتظار ِ تلخ ...

شک کرده بودم به عشق، به مهر ،به صبر.

یادم دادی مرد من،حالا نه فرهاد را شک دارم  نه مجنون را ...لیلای توام و در باران عشقت ترانه ای را که در روزهای بی من با طنینش بر بیستون دلت تیشه میزدی با تو هم آواز می شوم:

بوی موهات زیر بارون

بوی گندم زار نمناک

بوی سبزه زار خیس

بوی خیس تن خاک

***

جاده های مهربونی

رگهای آبی دستات

غم بارونِ غروب

 ته چشمات تو صدات

***

قلب تو شهر گل یاس

دست تو بازار خوبی

اشک تو بارونِ روی

مرمر دیوار خوبی

***

ای گِل آلوده گل من

ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

***

یاد بارون و تن تو

یاد بارون و تن خاک

بوی گل تو شوره زار

بوی خیس تن خاک

***

همیشه صدای بارون

صدای پای تو بوده

همدم تنهاییام

قصه های تو بوده

***

وقتی که بارون می باره

تو رو یاد من میاره

یاد گلبرگای خیست

روی خاک شوره زاره

***

ای گِل آلوده گل من

ای تن آلوده ی دل پاک

دل تو قبله ی این دل

تن تو ارزونی خاک

تن تو ارزونی خاک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 2:23 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

دیده ای اینان را؟

اینان را می گویم

با بینی های رو به آسمان

که فخر می فروشد به زمین و آسمان.

 

چه نامشان می نهی؟

مرفه ان بی درد؟

اینان که کمینه دردشان

درد خود بینی ست...

  

             اینانند مردم شهرمن؟

 

***

چشم بگردان

بنگر اینان را

عابرین خسته

خسته از خود

از هیاهوی شهر

از تقلای پایان ناپذیر زندگی

بیگانه از خود و

آشنای غم

غم نان

نان...نان

طلوع برایشان

نوید دلپذیر مرحمتی ست مکرر؟

نه-،که هراسی دوباره ست و

آغاز تقلایی دیگر.

زندگی؟!

مرگ تدریجی شان را می گویی؟

***

چشم بگردان

کودکان را بنگر

قربانیان خشم ...فقر...فساد.

در این کویر بی مهری

کجاست فرصت آموختن عشق؟

آسمان نقاشی یشان؟

...

دیری ست که خاکستری ست

و بی خورشید.

***

دستها را بنگر

دستهای نیاز

قطره های حسرت را

بر گوشه ی چشم

چشمانی که می جویند لطفت را

در دستی که به جیب می بری.

***

پرنده آزاد کن

تا سیر کنی صیاد را

نگاه نفرت می دوزی به او

برای سلب آزادی گنجشکان؟

کودکانش را دیده ای آیا-،در قفس فقر؟

***

می بینی بر خیسی خاک

زخمه ی دستان تکیده را

به امید سکه ای ناچیز

بر تار؟

گوش کن

در شور با مویه حزین می نوازد.

***

دیده ای اینان را ؟

مردانی که دیده نشده

وزنانی که ناگزیری از دیدنشان.

...نقاب های رنگین

   ...بوق های کشدار

در معابر این شهر

سودای مرگ

تن های بیمار

              

          اینانند مردم شهر من .

 

 

پ.ن : برای کریم که فال هر روز من در دستان کوچک و کریمش بود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 1:41 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |