|
All that we see or seem, is a dream within a dream
|
شعر نوشتی و...
ابیاتم بی قافیه و
سکوتم سرشار
که سازم بی رمق و
حنجره ام تب دار
صدایت کو؟
نگاهت کو؟
تنها ماندم
خسته، بی رمق
بسان رد فصلی سرد
بر قامت یاسی ژولیده
نه گرمای دستی و
نه نور نگاهی
از رسوم گله تنها سگش باقی و
از شعر تنها نخواندنش
و از شاعر!؟
از شاعر که چیزی نمانده!
کجایی؟
کجایی؟!
...............................
اینجایم
در میانه
پروانه وار
در فراز و نشیب ِ کلامی
که خود معجزه شدند؛
اثبات رسالتی را
که به رنجی گران
در دل تاریک و گرانسنگ ِ غار تنهایی ات
بر خود خواندی ؛
بانوی سپید ت را
پرواز دهی
کبوتروار
با جام صبوحی اش بر کف
در میانه ی حلقه و
به تماشا بنشینی
در دل آتش
پاکبازی اش را.
***
اینجایم
بامداد الست است و
در میانه
تنها خاکستری
و تو سر مست آن
که شاعر باشی
یا عاشق
ققنوس ِ سپید را.