تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

شعر نوشتی و...

کجایی؟!

ابیاتم بی قافیه و

سکوتم سرشار

که سازم بی رمق و

حنجره ام تب دار

 

صدایت  کو؟

نگاهت کو؟

 

تنها ماندم

خسته، بی رمق

بسان رد فصلی سرد

بر قامت یاسی ژولیده

 

نه گرمای دستی و

نه نور نگاهی

 

از رسوم گله تنها سگش باقی و

از شعر تنها نخواندنش

و از شاعر!؟

از شاعر که چیزی نمانده!

 

کجایی؟

کجایی؟!

...............................

اینجایم

در میانه

پروانه وار

در فراز و نشیب ِ کلامی

که خود معجزه شدند؛

اثبات رسالتی را

که  به رنجی گران

در دل تاریک و گرانسنگ ِ غار تنهایی ات

بر خود خواندی ؛

 تا صبحگاهی این چنین

بانوی سپید ت را

پرواز دهی

کبوتروار

با جام صبوحی اش بر کف

در میانه ی حلقه و

به تماشا بنشینی

در دل آتش

پاکبازی اش را.

***

اینجایم

بامداد الست است و

در میانه

تنها خاکستری

و تو سر مست آن

که شاعر باشی

یا عاشق

ققنوس ِ سپید را.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1384ساعت 4:7 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |