تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

از پیامبر خسته ام که بر آن خاک تفته سایه به سایه ام آمد اما ندیدمش، چرا که چشمانم پی آن پرنده بود که نمی دانستم به سویم می آید یا از من میرود و وقتی گفت تو از من
نمی روی شال سیاهم را بر صورت خورشید کشیدم
*~~~*~*~~~*
~~*~~
~*~
چشمان من جسارتی
همتی دیگر
تا بسته بمانید
***
باریکه ی نور
تنم را مینوازد و
ازپوستم
منعکس می شود رنگ رنگ
به شمايل ِ رنگین کمان ،هر رنگ به مشامم
رایحه ای آورد
از بوی گرم ِ قرمز
تا بوی خنک ِ فیروزه ای
و من صدای تجزیه ی نور را
می شنوم
صدای شکستنش
به ابعادی رنگین
از قرمز تا فیروزه ای
و تاریکی که در آن غوطه ورم
حالا از شیرین ِ قرمز
و طعم گس ِ آبی
تلخ می نماید
***
چشمان من جسارتی دیگر
فروتنی باید
گاه بسته ماندن
پس شجاع باشید
و استوار بسته
که نور بر شما عادت است و عادت مادر بد کاره ی فراموشی
فراموشی آنچه ندیدم
فراموشی آنچه قرار نبود ببینم
***
من زندگی را دیده ام نور در نور
و از آن سختی به جان کشیده ام رنگ به رنگ
دیگر جمالش فریبایم نمی نماید
و جلالش به جبروت ِ کاهی ماندم
بر نسیم صبحگاهی سوار
دیگر نامهربانی دیدن
نمی ارزدم
چشمان من جسارتی! تا بسته بمانید
***
همه ی امید من
به باریکه ی نوری گره خورده ست که طعم زندگی را
به آهنگ مهربانی فریاد می زند
آنچنان که طنینش را
با تک تک سلول های پوستم
حس می کنم
و وجودم
همچون حجمی شیشه ای
باریکه ی نور را تفسیر می کند
تفسیری الوان
از قرمز تا فیروزه ای
که قرمزش رنگ عشق است
و فیروزه ای به رنگ آرامش
و از قرمز تا فیروزه ای
حکایت های رنگینیست
حکایت های شیرین
به شرط ندیدن
چشمان من جسارتی
تا بسته بمانید
 
ف.ب
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 7:52 PM  توسط بانوی سپیده دمان  |