تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream
 

شب هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد
و من نتوانم رفت
گر چه عقرب خورشید به کام کشد
شقیقه ی مرا
***
تو اما خواهی آمد
با زبانت سوخته از باران نمک
***
روز هوای آمدن ندارد
پس تو نتوانی آمد
و من نتوانم رفت
***
من اما خواهم رفت
و میخک جویده ام را به وزغ ها خواهم داد
تو اما خواهی آمد
از میان گنداب های تاریک مغشوش
***
نه شب را هوای آمدن است، نه روز را
و بدین سان من برای تو خواهم مرد
تو برای من
 
لورکا


+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 4:16 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟
این چنین طراری ات با من مسلم کی شود؟
چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست
این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟
غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم
تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود؟
 
عطار

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1383ساعت 1:15 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |