تبليغاتX
بانوی سپیده دمان
All that we see or seem, is a dream within a dream

عشق نگاه زیبایی


نمیدانم تا به حال نگاه یک گل را حس کرده اید یا نه؟
۱۶ دی ماه حدود ۲۰ شاخه گل صورتی و زرد در یک لیوان بلند روی میز کوچکی درست وسط اتاق کار من قرار گرفت. دوشنبه بود و بعد از آن روز تا۲۱ دی تعطیل بودم .وقت رفتن  نگاهی به گلها انداختم .دلم می خواست با خود ببرمشان ،اما تا دیر وقت کلاس داشتم ،با خودم گفتم :"کجا ببرمشون ؟ دست و پا گیر می شن .تا اون موقع که من برسم خونه بی آب میمیرن "وبعد در را بستم و رفتم.
شنبه صبح در را  که باز کردم یک دسته گل خشکیده توی همان لیوان روی میز بود .چند قدم به طرفشان برداشتم اما...برگشتم و پشت میز کارم رفتم . دلم نمی آمد سراغشان بروم.
ساعت حوالی ۱۰ بود .گل ها را از یاد برده بودم،برای پیدا کردن راه حل چیزی از پنجره به بیرون خیره شدم .یکباره حس کردم در اتاق تنها نیستم.برگشتم .نگاهم روی گلها خشک شد .میان گلهای خشکیده یک شاخه گل صورتی بیجان بود .رفتم کنارش. یک شاخه با یک گل نیمه باز و ۶ غنچه کوچک لب بسته.گل صورتی به من زل زده بود ،دلگیر.
امروز آخر دی ماه است .میز من کنار پنجره ای ست بی پرده .یک لیوان بلند لیمویی رنگ روی میز من نزدیک پنجره است . از آن روز به بعد هر صبح وقتی وارد این اتاق شده ام کسی بود که به من سلام کند و من هم به او بگویم "سلام گلم" و بعد دانه دانه حال غنچه هایش را بپرسم که چهار تایشان لبهای صورتیشان را کمی باز کرده اند و دو تای دیگر هنوز کوچکند اما با نگاه سلام کردن را خوب بلدند.

گل من نگاه کردن را خوب بلد است،و ماندن را .دارد به من نگاه کردن را یاد میدهد . هر بار که به پاسخ نگاهش به سویش بر می گردم چشمم به منظره ای باز می شود که همیشه بود اما نمی دیدمش.
با نگاه او حتی خودم را می بینم . گلی که در حال تماشای گلیست.گلی که در جاذبه ی گلی ست و در جاذبه بودن یعنی گل بودن .یعنی عاشق بودن.

برایتان آرزو دارم که نگاه کنید،زیبایی ببینید و در جاذبه عشق باشید .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:50 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

I JUST LOOK

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 10:30 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

مستی

چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب
به دستم داد آن یوسف ترنجی
که هر دو دست خود خستم من امشب
چنانم کرد آن ابریق پر می
که چندین خنب بشکستم من امشب
نمی‌دانم کجایم لیک فرخ
مقامی کاندر و هستم من امشب
بیامد بر درم اقبال نازان
ز مستی در بر او بستم من امشب
چو واگشت او پی او می‌دویدم
دمی از پای ننشستم من امشب
چو نحن اقربم معلوم آمد
دگر خود را بنپرستم من امشب
مبند آن زلف شمس الدین تبریز
که چون ماهی در این شستم من امشب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 2:52 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

گاه یک رهرو برای مداوای زخمهایش، ناچار به تنها ماندن می شود. و گرنه مردم با چاقوهایشان زخمهایش را تازه می کنند و به او فرصت بهبودی نمی دهند، فرصت نمی دهند که اثر زخمهایشان از بین برود.

 از کتاب تفسیر شاهانه ساراها (تعلیمات تانترا – 4) از نشر حم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:28 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

تو فك مي كني كارت درسته. بيشتر وختا شايد سرگردون باشي يا اصن سر در نياري قصه چيه ولي با خودت مي گي: خب خيلي واضحه ،يعني شايدم حالا خيلي واضح نباشه ولي به وختش من مي فهمم .
بعضي وختا هم يه چيزي خيلي ساده س ، خيلي روشنه .اونوخ با خودت مي گي نه ،اصن از كجا معلوم كه همين باشه؟شايدم اين نيست . چرا بايد اينقد ساده باشه؟ 
***
يه روزي پشت يه ميز روبروي يكي ميشيني . باد تندي درختاي بالاي سرتونو مي رقصونه .اونوخ تو كه مدتيه تو يه آرامش عميق و دوست داشتني شناوري . تو كه فكر مي كني ميدوني كه خيلي نمي دوني . تو كه فك مي كني اينقد نرم شدي كه چيزي واسه دفاع نداري چيزي واسه اثبات . يهو خودتو وسط بحث داغ اون يكي با خودش مي بيني با درونش . با باوراش با چيزايي كه اذيتش ميكنه.با راه هايي كه واسه خودش انتخاب كرده ...انگار كه كنار يه درياي طوفاني نشسته باشي .يه درياي طوفاني دم غروب .

گوش ميدي . گاهي سوالايي مي پرسي كه شايد خودت يا اونو متوجه يه لايه پنهون تري كني . اصن يهو به خودت مياي و ميبيني تو بحثو شروع كردي . شايد با همون لبخند پر از آرامش . شايد با همون كلمه هايي كه هيچ كدوم ادعايي نداشتند و قصدي براي باز كردن يك گره . شايد با همون نرمي بيدفاع ...

خب ،تويي كه فك مي كردي خوب مي دوني كه چيز زيادي نميدوني ، حالا با تماشاي اين دريا حس ميكني همه زندگيت هرچي ضرر كردي واسه اين بوده كه يقين داشتي فقط تويي كه مي دوني . مي بيني كه اين دريا با همه ي غوغايي كه به پا كرده پيش موجاي سهمگيني كه دارن ميكوبن به ديواراي دلت يه چشمه ي كوچيكه آرومه . مي بيني اونقدر چيزها واسه مدعي شدنو سينه چاك كردن داري كه ادعا هاي ظريف و خط قرمز كشيدناي بي آزار اين درياي صادق پيشش گمه .

آخ كه كاش اينقد كه حالا خودتو مي ديدي ، يه خورده پيش از اين هم ديده بودي .

نه ، لبخندت رو ندزد . يـا اين لبخند همون لبخند والاي پر آرامش ديده       مي شه و تو رو به غروب پر تلاطم يه درياي طوفاني ديگه مهمون ميكنه. يا حيروني تو رو فرياد مي زنه و يكيو به تماشاي تو .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:0 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

سلام
امروز اینجا هوا ابریه . از خونه که اومدم بیرون اونقدر باد می اومد که مجبور شدم با چشم بسته تا ایستگاه اتوبوس برم .
بعدشم که از اتوبوس پیاده شدم از اونجا تا بلوار به نسبته روزای دیگه ترافیک آدمها کمتر بود و می تونستی یه خط صافو بگیری و راحت قدم برداری بدون اینکه هی مجبور بشی مثل آتاری بازی جا خالی بدی و خودتو اینور اونور پرت کنی .
حالا هم که اینجام .
دلم از هر چی صفحه اینترنتی بهم می خوره .از هر چی تکنولوژی .از شاکی بودن .ازاینکه همش میگیم اینروزا دیگه مثل اون روزا نیست .بوی عید نمیآد. مردم بیچاره رو نگا.اینو نگا اونو نگا
...
پاهامو میندازم رو همو میزنم زیر آواز :باید پارو نزد وا داد ،باید دل رو به دریا داد ، خودش می بردت هر جا دلش خواس،به هر جا برد بدون ساحل همون جاس.
اینایی که اینجان فک میکنن دیوونم .آره دیوونم  
می دونی چیه به نظر منم تنها چیزی که زندگی رو با ارزش می کنه دیوونگیه 
و گر نه همه کارا رو هم که بکنی . همه مدارکم که داشته باشی .همه دوره ها رو هم بگذرونی . همه اتودا رو هم که بزنی. کلی سوادو پولو خلاصه هر چی که فکر کنی میشه یه آدم دور خودش جمع کنه،آخرش وقتی با خودت خلوت می کنی فقط "که چی؟"ت بزرگتر می شه. 
پس اصل چیه؟ نمی دونم .شاید اون اتفاقه که تو دل یه روستایی ساده هم که تا حالا از نزدیک کامپیوتر ندیده یا خیلی چیزای دیگه، ممکنه بیافته و اونوقت نگاش که می کنی قلبت آروم می شه. بعد روحت آروم شروع میکنه به رقصیدن به سر کشیدن تا شاید بتونه اون رازو ببینه ،بو بکشه ، بشنوه.اما مگه تو میذاری ؟
حالا اگه از من بپرسی میگم: دلم بیشتر از همیشه دیوونگی میخواد.واسه این دیوونگی هم فخری قرار نیست به کسی بفروشم .مثه اینا که انجمن تشکیل میدنو واسه رها کردن خودشون و دیگروون بدون شلوار میرن تو مترو.بعضیام میگن این یعنی اندیشه ورزی معاصره عاری از ایدئولوژی .این یعنی نچرالیسم .یعنی مبارزه با تابویسم .من اینا رو نمی دونم...
ولی همین دیروز که از این پنجره داشتم اون خانومه رو میدیدم که با یه تاپ و شلوار و روسری که به مچ دستش گره زده بود تو بلوار آروم و سرخوش قدم میزد و ملت پشت سرش راه افتاده بودن .دلم لرزید.از این بالا که نگاه می کردی خیلی زیبا نبود اما آرامشی که تو هر حرکتش ،تو راه رفتنش موج میزد دلمو قلقلک میداد اینقد که دلم میخواست برم و دست تو دستش قدم بزنم ... وقتی اومدن بردنش هم حتی یه کوچولو آرامشش بهم نریخت .
شوپنهاور میگه : زندگی آونگیست میان رنج و کسالت . من میگم :اگه رنجی هست ، اگه غمی بذار بارون شه . بذار بباره . بچیکه رو صورتت.ماچت کنه .بچیکه از ناودونای کسالتت.آره.اونوخ شب که شد، خوب تنها که شدی با لالایش برقص .عاشق بارونم من ...
من که اینجا گیر اوفتادم .نمیذارن برم. یکی میگه :"بابا!!! مهره ی کلیدی". من میخندم و به هرکی بیرونه میگم :اگه بیرونی . اگه فرار کردی . اگه با کسی هستی که اگه حرف هم نزدی حرفت رو بخونه .
تو بردی.
تنها چیزی که زندگیو پررنگ میکنه همین گریز هاست .تنها چیزی که کاری میکنه که بیارزی همین شیدایی هاست . آره به جای منم نفس بکش .عمیق . به جای منم عاشقی کن . به جای یه دیوونه تو زنجیر .
ببین چه هواییه ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:55 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

همه ی قوتم را جمع کرده ام برای تغییر . نمیتونم دقیق بگم چطور به این رسیدم که همه ی قطعه های زندگیم نیاز به تعویض دارند ، ولی رسیدم . فکر می کنم که چند سالی که کم هم نیست حقیقتاً تغییر خاصی در هیچ بعدی از زندگی من رخ نداده یا نخواستم که رخ بده. ولی حالا درست وقتشه . اگه بگید چرا تا قبل از این نه ؟ یا چرا حالا ؟ قطعا نمی تونم چیزی بگم که بتونم اون خیزی رو که همه ی وجودم برداشته توضیح بدم . شاید فقط و فقط در چشمهام بشه اونو دید . فکر نکنید این بار در مقابلش مقاومت نکردم ، پسش نزدم ، خفش نکردم . چرا این بار بیشتر از همیشه خواستم که نبینمش ولی هر روز قوی ترو قوی تر شد .طوری که حالا چشمهام کاملاً تغییر کرده . هر روز که تو آیینه نگاه می کنم می بینمش که واضح تر میشه ، و به من لبخند می زنه و می گه "وقتشه" .

این خونه دیگه نیازی به تکوندن نداره ،من دارم خونه م رو عوض میکنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:10 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

فرض کنید در شهری بانویی وجود دارد که فقط و فقط کسانی را به یاد   می آورد که خودشان را به یاد نمی آورند ، به علاوه فقط و فقط همه کسانی که خودشان را به یاد نمی آورند بانو را به یاد می آورند . حال به عقیده ی شما بانو خودش را به یاد می آورد ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 10:7 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

دوستم داشته باش

با همه کدری این لایه های عمیق

که حقیقتم را پوشانده.

دوستم داشته باش

چرا که هیچکس

اینگونه دوست نمی دارد ،

چرا که هیچکس

چون من دوستت نمی دارد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 1:44 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

از نگفته‌ها، از نسروده‌ها پُرَم
از انديشه‌هاي ِ ناشناخته و
اشعاري که بدان‌ها نينديشيده‌ام
عقده‌ي ِ اشک ِ من درد ِ پري، درد ِ سرشاري‌ست. و باقي‌ي ِ ناگفته‌ها
سکوت نيست، ناله‌ئي‌ست


اکنون زمان ِ گريستن است، اگر تنها بتوان گريست،

يا به رازداري‌ي ِ دامان ِ تو اعتمادي اگر بتوان داشت،

 يا دست ِ کم به درها ــ که در آنان

احتمال ِ گشودني هست به روي ِ نابه‌کاران


بااين‌همه به زندان ِ من بيا که تنها دريچه‌اش به حياط ِ ديوانه‌خانه
مي‌گشايد
اما چه‌گونه، به‌راستي چه‌گونه

در قعر ِ شبي اين‌چنين بي‌ستاره

زندان ِ مرا ــ بي‌سرود و صدا مانده ــ
بازتواني‌شناخت؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 10:17 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

                                          

22:55

بی گاه دلتنگت می شوم

آخر بی گاه عاشقت شده ام

و این بی گاه ها که مکرر شد

بیقرار می شوم ناگاه

بی قراری را مگر می توان پنهان کرد؟

 

23:14

اگر چشمانت را ببندی

از پشت پلکهایت سر می خورم

"به ندانستگی ات می خزم "

به شعرهایی که آنجا قایمشان کرده ای،

پناه می برم.

یکی دستانم را نوازش می کند

آن یکی سرش را میان گیسویم پنهان میکند

دیگری وجب به وجبم را می بوسد

بسیاری به تماشایم می نشینند .

 

23:19

دوستت دارم ...

 

23:23

تورا صدا کردم

تورا خواستم

تو را می خواهم

که صدایم کنی

با بی تابی خواستنت

 

23:29

نبوسیدمت ؟

اینبار که نوازشم کردی

همه حواست را بده به بوسه های خاموش و کوچک تنم

بر سر انگشتانت

 

23:35

امشب عجیب شاعر شده ام

حالا شعرها خوابشان گرفته

از دستم می گریزند

من اما با ریتم گریزشان

برایت لای لای می خوانم .

 

23:39

امشب تا صبح

معشوقه ی خیالت می شوم

به اندازه تو گرم است

بی پروای اش را نمی دانم اما

از کجا دزدیده .

 

23:47

چه حس عجیبی دارد

که عشق بنویسی

بی انتظار پاسخ .

 

00:00

شروع می شوم ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 9:13 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

                                                      THE PIANO  

                                   پیانو

صدایی که می شنوی صدایی نیست که باهاش حرف می زنم ، صدای ذهن منه .

من از شش سالگی تا حالا حرف نزدم .

هیچکی نمیدونه چرا . حتی خودم .

چیزی که عجیبه اینه که من خودمو صامت نمی دونم .

 و شاید این به خاطر پیانوست ... دلم براش تو این سفر خیلی تنگ میشه .

***

چه مرگی ، چه شانسی ، چه غافلگیریی . اراده من زندگی رو انتخاب کرد .

شبا ،به پیانوم و به گودال اقیانوسش فکر می کنم و گاهی به خودم که شناورم بالای اون .

در اون عمق همه چیز هنوز ساکن و بی صداست مثل یه لالایی واسه خواب.یه لالایی جادویی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 3:20 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

 

سکس و فلسفه

 

Sex & Philosophy

 يافتي؟
ـ هنوز نه. مي‌دوني عمر پروانه‌ها فقط يه روزه. توي همون يه روز به دنيا مي‌آن، عاشق مي‌شن، بچه‌دار مي‌شن، به هيچ چيز فكر نمي‌كنند تنها پرواز مي‌كنند و گل‌ها را بوسه مي‌زنند. پروانه‌ها در اون يك روز از ما بيشتر عمر مفيد دارند. من در اين چهل سال حتي به اندازة عمر يك روزة يك پروانه نزيستم. تو چي؟
ـ من؟
ـ منظورم اينه كه حجم زماني خاطرات عاشقانه‌ تو چقدره؟
ـ كورنومتر را پيدا كردي؟ توي دستت بود.
ـ هنوز نه. هيچ وقت عاشق شدي؟
ـ راستش فقط يك بار عاشق شدم. اوندفعه‌رم خودم نفهميدم. مادرم فهميد. يادم مي‌آد بچگي‌ام وقتي مي‌رفتم به كوچه يه پسري‌رو مي‌ديدم اون هميشه منو نگاه مي‌كرد، همچون گربه‌اي كه بخواد كبوتري رو بگيره. من ازش مي‌ترسيدم و قلبم تاپ تاپ مي‌كرد. از اون خيلي مي‌ترسيدم. به مادرم گفتم من از اين پسر مي‌ترسم، هروقت اونو مي‌بينم قلبم تاپ تاپ مي‌كنه. مادرم گفت تاپ تاپ قلب علامت ترس نيست، علامت عشقه. تو عاشق شدي دختركم!

***

ـ تو چرا نمي‌خوابي؟
ـ نمي‌دونم. تو قلب داري؟
ـ هان. دارم.
ـ قلبت كجاست؟ مي‌خوام صداشو بشنوم.
ـ اينجاست. بيا گوش كن.
ـ اين چه قلبيه كه نمي‌تپه. مگه مرده؟
ـ نه.
ـ تو صداي قلب منو گوش كن ببين از عشق تو چگونه به تپش افتاده. گوش كن.
ـ اين صداي قلب نيست. اين صداي كورنومتره. تو براي چي همراهت كورنومتر داري؟
ـ تايم خوشي‌هامو اندازه مي‌گيرم. هيچ وقت عاشق بودي؟
ـ نه، بقيه عاشق من مي‌شدند.
ـ از كجا مي‌فهميدي كه عاشق‌ات شدند؟
ـ من تپش قلب اونها رو از پشت اين پرده مي‌شنيدم.
ـ بعد؟
ـ وقتي به اين ور پرده مي‌اومدند، قلبشون از تپش مي‌افتاد. مي‌شنوي قلب تو سخت مي‌تپه. دارم صداشو مي‌شنوم. بيا اينور.

***

 شغلتون چيه؟
ـ شاعر.
ـ شاعر. مگه شاعري هم شغله؟ منم شعررو دوست دارم، گاهي هم شعر مي‌گم، اما شغلم پزشكيه. حالا شغل شما چيه؟
ـ فعلاً كه مريضم. عادتاً وقتي كه سالمم شغلم عشقه.
ـ عشق؟ مگه عشقم شغله؟
ـ بهترين شغل دنياست. اما بيزينس خوبي نيست. تا حالا شما سوژة عشق يك مرد بودين؟
ـ زياد. بعضي از مريض‌هام هنوزم عاشقم هستند. مي‌گن اين بيمارستان ويروس عشق داره.
ـ پس اجازه بدين يه بيمار مبتلا به اين ويروس شمارو به زير بالكن شاعر دعوت كنه كه همة عاشقان‌رو جمع مي‌كنه و با آخرين شعري كه سروده، فال عشقشون رومي‌گيره. الان وقت دارين؟
ـ اول سلامت شو.

***

همه عمر عشق‌رو جستجو كردم اما تنهايي رو يافتم. پس بگذار هر كس شمع تنهايي خودش رو روشن كنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 3:34 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

باز این مسیر . مسیری که حالا هر روزه شده .

زمانی رسیدن به میانه اش برایم کشف یک دنیا بود . چیزی بود که سخت بود .راستش را که بخواهی امروز اینجور می ناممش .آن روزها سخت برایم معنی این روزها را نمیداد .

سخت شجاعم می کرد . به من میگفت سرت را بالا بگیر .

حالا این مسیره هر روزه پناهی شده که به محض شروعش امنیت میآید . میماند و هیچ چیز نمی تواند بر همش زند.صدای فراوان بوقها گم است چه رسد به زنگی که مرا بخواهد . چیزی نمیشنوم ، انگار در تونلی هستم با صدای ریزش قطرهای آب که آرام است اما آنقدر تکرار میشود که به خیالم باران گرفته .

اینجا تونل است ، میدان هم دارد . میدانی که همه چیز را پاک میکند. زورش اما به آن دو روز نمیرسد و به آن نگاه .

اینجا دخترکی ست که هر بار عاشقش میشوم .سرش را به شیشه تکیه داده و صورتش را با طره ی مو و شال فیروزه ای اش از من پوشانده . خوب که نگاه میکنم انعکاس نگاهش را در شیشه میبینم .

آه این نگاه ، آخرین چیزی که میدان زورش به آن نمیرسد .

اینجا شب است . خیلی وقت است که شب است . دروغ نگفته باشم خورشید دو بار از پس این شب برآمده .

روز اول است . خورشید در آسمان پشت ابری بزرگ : دخترک با نگاهی به آسمان راه می افتد .صدایش میکنم .با من دوست میشود . تمام آن روز من آن دخترم که با لبخندش همه چیز را آب میکند .همه چیز حتی تو را . آب که شدی خودش را در تو می اندازد و رنگ فیروزه ای شالش همه آب را   میگیرد .

آب میجوشد ، میچرخد و میپیچد . بالا میرود و دختر را با خود میبرد .حالا دختر به ابر میماند . از پایین که نگاهش کنی انگار ایستاده اما ذره ذره میشود منبسط میشود . شب میشود و گمش میکنم . نگاهم به ماه است و همیشه حسودیم میشود .

روز دوم است .روزی از جنس روزهای زمستانی . برف میبارد . دختر همان دختر است صدایش میکنم، لبخندش اما آتش میزند . سرخ میکند . آتش که زبانه گرفت خود را در آن می افکند . چشمها اشک میریزند . دختر میسوزد و دود میشود . به آسمان نگاه میکنم،دو ابر سیاه پیداست . نگاهم میکنند . برف تند تر میشود . همه چیز را که پوشاند آسمان زیبا میشود .دیگر ابری نمانده ،تنها نشان او همان آسمان است که چون شالی بر سر شهر افتاده . شب میشود ،گمش میکنم . به ماه حسودیم میشود .

دیگر رسیده ام . زنگها با من کار دارند . صدا ها ،پیغام ها ،...

دختره بزرگ میخواهند ، خواهر میخواهند ، همسر میخواهند ، مهندس میخواهند ، همکار میخواهند ، سنگ صبور میخواهند ...

کسی دخترک را نمیبیند ، هیچ کس او را نمیخواهد . من شجاعت    میخواهم ...

اینجا شب است .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 12:21 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

من برای تو یا هر کس دیگری زیادی پاکم.

تنت به دردم می آورد

چنان که جهان خدا را ...

سیلویا پلات

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:46 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

من چایی نمی خوام . آب نمی خوام ... هیچی نمی خوام .

خدایا چرا از این اتاق لعنتی آشپزخونه معلومه ؟؟این از کجا پیداش شد ؟

نگا کن از همین اول صبح چقدر خسته س .  

بازم یه بهونه تازه واسه اینکه فضای اینجا از قبل هم غیر قابل تحمل تر بشه .

یه صندلی گذاشته کنار همون پنجره بزرگ که تمام این شهر دود گرفته رو می شه ازش دید .

از صبح دو دفعه رفت و اونجا نشست . زل زد به بیرون تا صداش کردند .

حالا من بی پنجره چیکار کنم ؟

حواسم به کارم نیست ، یعنی اصلا اینجا نیستم .

همه زجری که از دیدنت با اون قامت تکیده وقتی سینی چایی رو رو دستای لرزونت می گیری یه طرف . این زل زدنت به بیرون از او پنجره یه طرف .

با خودم می گم کاش بری . ولی یهو قلبم می لرزه . نه . چی می گم؟من کی هستم که بگم کی باید کجا باشه و چکار کنه . به خاطر این بغض کردن های مسخره ی من که این بدبخت نباید از نون خوردن بیوفته.

باشه باشه ، اون پنجره مال تو ...نمی دونم ،شایدم یه روز باهات شریکش شدم . شاید حتی همه اون چیزایی که از اونجا دیدم رو نشونت دادم شاید اون بازی رو هم یادت دادم .شاید ... اگه موندم ، اگه تونستم تحمل کنم باهات شریکش می شم ، فقط قول بده بهم نگی اون چیزایی رو که وقتی به بیرون زل میزدی توی ذهنت می دیدی ...قول بده دیگه واسم چایی نیاری .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 9:28 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

روزی از خواب برمی خیزی

خودت را برای اولین بار میبینی

انگار که پیش از این نابینا بوده ای 

و مرا می بینی

چسبیده به تو با چشمانی بسته

تنم صدایت میزند

دستت که به من می رسد

حیرت میکنی

خط بریل می دانی

و می خوانی

و می خوانی

سطر به سطر م را

و بازم میابی .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 3:20 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

ترانه ای که نخواهم سرود

من هر گز

خفته ست روی لبانم.

ترانه ای

که نخواهم سرود من هر گز.

بالای پیچک

کرم شب تابی بود

و ماه نیش می زد

با نور خود بر آب.

چنین شد که من دیدم به رویا

ترانه ای را

که نخواهم سرود من هرگز.

ترانه ای پر از لب ها

و راه های دور دست،

ترانه ی ساعات گمشده

در سایه های تار،

ترانه ی ستاره های زنده

بر روز جاودان.

 

لورکا-ترجمه احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 11:55 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

مهر ،ماه مهربان ، میدانی چقدر گذشته است که تو دیگر با من مهربان نیستی ؟
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 2:43 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

وقتی شب ها سرد بود

وصدای جغدها در میخانه قلبم می پیچید

تو آنجا تنها بودی

جام میگرداندی

برای آنها که نبودند

برای آنها که نیامده رفته بودند .

می چرخیدی و می خواندی :

" خانه ام گرم است "

از گردش گهواره وارت بود یا آواز

نمی فهمیدم کی خوابم می برد

با آوازت می خواباندیم و سحر

با آوازت بیدارم می کردی

"خانه ام گرم است ... آنهمه میزده ... اینجا ... اینجا "

آه ساقی بد مست من

نای چرخیدنت نبود و به گواه آواز ،

دیوارها را نشانم میدادی

شعرهای خط خطی

حلقه های گل آبی

درخت بید

نرگس ها ...نرگس ها

که همه سرخ بودند از شراب .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 5:49 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

ستاره شب هجران نمی فشاند نور    

                                          به بام قلب من آی و چراغ مه برکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:15 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

"نزدیکتر خدای من،

نزدیکتر به تو "

اینجا می ایستم

با همه آنچه برایم فرستادی

آواز می خوانم

تا خورشیدت غروب کند

و تاریکی بر  سردی سنگ بنشاندم .

این پرتگاه سکوی آواز من است.  

"نزدیکتر خدای من

نزدیکتر به تو."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 11:35 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت . دختر هابیل جوابش کرد و گفت :نه، هرگز ، همسری ام را سزاوار نیستی ؛ تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد . تو همانی که بر کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی . به پیمان و پیامش نیز .

غرورت ، غرقت کرد . دیدی که نه شنا به کارت آمد ، نه بلندی های کوه ؟

پسر نوح گفت : اما آنکه غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر کشتی سوار است.

من خدایم را لابه لای توفان یافتم . در دل مرگ و سهمگینی سیل .

دختر هابیل گفت : ایمان ، پیش از واقعه به کار می آید . در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی ، هر کفری بدل به ایمان میشود . آنچه تو به آن رسیدی ، ایمان ِ به اختیار نبود ، پس ِ گردنی خدا بود که گردنت را شکست .

پسر نوح گفت : آنها که بر کشتی سوارند ، امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود . من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم . خدای من چنان خطیر است که هیچ توفانی آن را از کفم نمی برد .

دختر هابیل گفت : باری ،تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد .

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت : شاید آن که جسارت عصیان دارد ، شجاعت توبه نیز داشته باشد . شاید ان خدا که مجال سرکشی داد ، فرصت بخشیده شدن نیز داده باشد !

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه گفت : شاید . شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید آغشته باشد ، اما نام عصیان تو نیز دلیری نبود . دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر . مجال آزمون و خطا نیست .

پسر نوح گفت : به این درخت نگاه کن . به شاخه هایش . پیش از انکه دست های درخت به نور برسند ، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد . گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت ...

من اینگونه به خدا رسیدم . راه من اما راه خوبی نیست . راه تو زیباتر است ، راه تو امن تر مطمئن تر ، ای دختر هابیل !

پسر نوح این را گفت و بدرودش گفت و رفت : دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد  و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود      می گوید : آیا همسری اش را سزاوار بودم ؟ !!  

عرفان نظر آهاری

........

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد  می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها،  عهد و پیمان  معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی  نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

متن از بورخس، ترجمه‌ی محسن عمادی  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 10:5 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

فرو می ریزم، فرو می ریزم من،

چون ماسه ای که از میان انگشتان.

به یکباره ذره ذره ام حسی میشود

عطشی می شود

فراخ می شوم ،درد می کشم

 در همه جای ام

درقلبم اما بیشتر از هر جای .

با میل مردن،

تنهایم بگذار

گمانم اکنون

 چنان پریشانم

که این پریشانی

تواند آسان
بترکاند نبض مرا.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 9:47 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

تو،ای همسایه ی خدا

گاهگاهی اگر

در شبی بلند با در کوفتن های خود  می آزارمت

از آن روست که صدای نفس هایت را به دشواری می شنوم .

و می دانم که در سرای خویش  تنهایی .

ماریا ریلکه  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:28 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

-         بیا ، بیا اینجا کنارم بخواب . اونقد اونجا نشینو بهم زل بزن ...میبینی که دیگه نمی ترسم . دیگه وقتی نگات می کنم قلبم سنگین نمیشه ... کی فهمیدم ؟ همین حالا ... درست همین حالا .

-         ...

-         خوبه ، حالا کنارمی ، نزدیکه نزدیک ، نفسهام میپیچه تو صورتت . اما تو انگار نفس نمی کشی . نمی دونستم ...از دور نمی تونستم بفهمم .

-         ...

-         چشمهات رو چرا بستی ؟ وای مگه میشه ؟ میشه تنهایی چشمهاشو ببنده ؟ درست گفتم ؟ اسمت همین بود ؟

-         ...

-         ببین دوباره وحشت برم میداره . چشماتو باز کن . همین حالا بود که تازه به هراس نگات عادت کرده بودم .

-         ...

-         خوابم برده انگار. اما چشام بازه. بازه باز و چشمهای بسته تو رو میپاد . دستم رو می گیری و انگشت کوچیکم رو به لبهات نزدیک می کنی . باز هم نفس نمیکشی . وساعت ها طول می کشه  کش میاد و تو سر فرصت دونه دونه انگشتهای منو میک میزنی . و صدات رو می شنوم ، صدای تنهایی رو که بی اونکه نفس بکشه به انگشتام میگه :   چقدر خوشمزه اید!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 12:8 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

چه خوش آن قمار بازي كه بباخت هر چه بودش...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 9:12 AM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

کمی ، خودخواهی ام بیاموزید
به خودخواهی یتان قسم
لباسی از آن را بر من نقاشی کنید
صورتکی از آن به من دهید
نترسید
آنقدرها هست که هم شما را
هم مرا
و هم دنیا را
کفایت کند
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 4:3 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

نکنه واقعا من از اون دست آدمایی ام که از ترس مرگ خودکشی می کنن؟

گریه م می گیره . شاید ،...

چقدر حالم بد بود . شایدم هنوزم هست فقط تغییر فاز دادم . اما حالا خب حداقل نا دارم مثل قبل کلی از مسیرو پیاده برم و بیام . از هفته پیش ، از دم در تا سر کوچه- که همیشه وقتی کسی تو کوچه نبود می دویدم-واسم شده بود مصیبت .امروز ندویدم ولی از سرم گذشت . تازه چشم بسته اومدم و به صدای گنجیشکا گوش دادم .

دیشب خواب دیدم دارم ستارم رو می دم بهت !! اما انگشتام به دسته ساز چسبیده بود .ر می بمل و فا.معنیش اینه که من خیلی خسیسم ؟ نه ، آخه بعدشو که نمی دونی ، پس نگو .

دلم حالو هوای اسیر بودن رو داره . نمی دونم اول این شعره اومد یا این حس ولی همش تکرار می شه تو سرم :

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد             

در دام مانده باشد صیاد رفته باشد

الان می گی جمع کنم خودمو آره ؟ نه این جوری می گی : همش ماله این کتابس دختر بذارش زمین دیگه.خر جونم بس کن.جدی جدی خر میشی آ .

هفته پیش داشتم فکر می کردم.برم یه چند تا کتاب بخرم واسه خودم.نشد. می گم که نا نداشتم . اون دو تا کتاب تازه بابا خوب بود . ولی اونی که من می خواستم نبود . پس سعی کردم از جادو استفاده کنم ...یعنی جادو خودش فکر کرد وقتشه ...بنابراین تو بدونه اینکه روحتم خبر داشته باشه ، شنبه    "نووه چنتو" رو بهم دادی ...

وه چه ره است از دل تو تا دلم؟

خوب منم در عوض هدیه ت کلی اسیرت کردم ، اونم کجا وسط بازار تجریش . هی هنوز به خودم میگیم:جای بهتری واسه از حال رفتن نبود ؟

خب جادو، یه وقتایی جادوگرم می ترسونه اونقدر که بازار دور سرش بچرخه و ...

 ذوقه داشتن کفش سفیده هم حالمو بهتر نکرد ، که یکشنبه بتونم برم سره کار .

نووه چنتو رو داشته باشی و بری سره کار ؟ اصلا نمی شد .سه دفعه پشت هم خوندمش .

عصر یکشنبه بعد از تموم کردن کتاب ، کفش سفیده رو پوشیدم و اون نواره ترانه های شیلی رو گذاشتم و باهاش رقصیدم . آره نگفته بودم . خب فکر میکنی روم میشد بعد از اون همه که اذیت شدی و غصه خوردی و ... بهت بگم که من سرو مرو گندم و تازه دارم از شوق می رقصم.

بعد از اونم که تا همین حالا این کتاب پاییزی دستمه ...فکر کنم فعلا ولش کنم. به قوله تو باید جمع کنم خودمو . مثلا جمعه تولدته .کلی برنامه دارم .اینجوری که نمیشه .

هفته عجیبیه. هفته ای که با نووه چنتو شروع شه ... بعدش ساز زدن من واسه بابایی بعد مدتها که بهش قول داده بودم ، رقصیدن ، اون سی دی جدیده که تو ماشین گذاشتیش و من شاخ در آوردم ،خواب دیشب ... ، و کنسرت روز جمعه -که هدیه تولدته –

بازم دلم گریه می خواد .اینجوری نمیشه . باید حساسیتمو کم کنم .ولی چه جوری؟ هر چی میشه زودی اشکام رودخونه میشن . تو هم که کلافه می شی . می ترسم روز تولدت اونجا نتونم جلوی گریه مو بگیرم . اخم نکنی ها . خب؟ اصلا به روی خودت نیار . این جوری گریه م بیشتر می شه .

نمی دونم چرا اینا رو اینجا نوشتم .

شاید چون میدونم این روزا  اینقدر کار سر جفتمون ریخته که شاید نشه حرف زد . تازه اگه نشد اینجوری یادم نمیره .

خب ، حالا که داری بزرگتر می شی ، کوچیکیتو یادت نره .

تولدت مبارک .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 12:3 PM  توسط بانوی سپیده دمان  | 

 در میان هر سیب

دانه ها محدود است

در دل هر دانه

سیب ها نا محدود...

چیستانیست عجیب!!!! 

دانه باشید نه سیب

***

ماجرا از اون جایی شروع شد  که یکی از دوستام  این شعر که نمی دونم از کیه رو واسم آف لاین گذاشت . من به نظرم جالب اومد.

خوب چیزایی که جالبن رو واسه بقیه هم می فرستم .

تا امروز که دیدم تو واسم نوشتی که "اگر همه دونه باشن،سیب از کجا بیاریم ؟؟"

راستش سوالو نفهمیدم ، یعنی به نظرم رسید مگه دونه سیب رو نمیسازه ؟ ...بعد رفتم و یه باردیگه این شعر رو خوندم .

واسه تو چیزایی که از سرم گذشت رو نوشتم ولی دلم خواست اینجا هم بنویسمش.

خوب بار اول که خوندمش خیلی بهش فکر نکردم . با یه بار خوندن جالب به نظر می آد .اون موقع انگار فهمیدم که این شعر می خواد بگه ،تصوری که از خودت داری ،تصور امکانی وسیع باشه .مثل امکانی که یک دونه واسه درخت شدن و به بار آوردن هزاران سیب داره .

حالا که دوباره خوندمش بنظرم خیلی تفاوتی بین سیب ودونه نیست ولی خوب به نوعی سیب بودن رو خوشتر دارم .

هر سیب گر چه دونه های محدودی داره ولی :سیبه ، خوشمزه ست ، هست در نهایت اون امکانی که دونه در سر داشت .

دونه ماله سیبه ،سیب چیزی در دلش داره که نامحدوده ،وسیعه ،پس سیب نامحدوده ،میتونه خودشو تکثیر کنه .

وای که چه بامزه ست ...حالمو خوب میکنه .

...

پی نوشت : فکر کنم پست اینطوری تا حالا نداشتم . واسه خودم اینم بامزه ست.

در ضمن دقت کردید وقتی یه شعر میگه چیکار کنید:"دانه باشید نه سیب " دیگه شعر نیست ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:7 AM  توسط بانوی سپیده دمان  |